اخبار داغتئاترخواندنی هادنیای مجازیفرهنگ و هنر

در سالن نمایش تئاتر کهریزک چه می‌گذرد

پایگاه خبری علت :گفته بودند تمرین تئاتر رستم و سهراب تمرین ۱۰ ساله است. تمرین نمایشی که ۳۰ بازیگر روی صحنه آن فقط بازی نمی‌کنند بلکه زندگی می‌کنند. گفته بودند به سالن سالمندان کهریزک که رسیدید اتاق اول نه! اتاق دوم نه! اتاق سوم، اتاق رستم است و ما آمدیم. به خانه‌ای آمدیم در جنوبی‌ترین پازل تهران به نام کهریزک؛ اما رستم این شاهنامه از جنس دیگری است. بی‌حرکت و آرام روی اولین تخت، گوشه اتاق خانه سالمندان کهریزک دراز کشیده. هر چه شوق در چشمان سالخورده‌اش بیشتر دویده، پاهایش  بیشتر از حرکت ایستاده. نگاهش  را از در اتاق برنمی‌دارد منتظراست تا بیایند او را، رستم را، سوار بر اسب کنند و ببرند به میدان رزم؛ به سالن تمرین نمایش.

پدریار و تسمه‌های سفید

همه روزهای  سه‌شنبه زودتراز خواب بیدار می‌شود و نگاهش را به در می‌دوزد تا پرستار یا به گفته خودشان «پدریار» از راه برسد. حالا پدریار رسیده و گل از گل رستم دستان می‌شکفد. از وقتی نقش رستم را بازی می‌کند شانه کوچک، کنار بالشت برایش نقش حیاتی پیداکرده. همان‌طور که ریش‌های بلند و سفیدش را شانه می‌زند می‌گوید: «رستم همیشه رستم است، نباید حتی ریش اش آشفته  باشد.» پرستار آسایشگاه کهریزک هر سه‌شنبه برای پوشاندن لباس‌های رزم رستم به اتاقش می‌آید؛ می‌پرسد: «رستم جان دیشب خوب خوابیدی؟»

«سلیمان خزاعی» در نقش رستم نگاه مشتاقش را  روی ویلچر برقی می‌اندازد و می‌گوید: «بله. رخشم را زین کنید که دوستانم در سالن تمرین نمایش منتظرند.» لبخندی گوشه لب پدریار جوان می‌نشینید و تسمه‌های سفید را برای بالا بردن رستم شاهنامه، پیرمرد ۶۵ ساله تنظیم می‌کند. تسمه‌ها دست‌ها و پاهای رستم را یکی‌یکی بالا می‌آورند تا با کمک آن‌ها رستم راحت‌تر جابه‌جا شود و لباس رزم را راحت‌تر به او بپوشانند. سلیمان خزاعی در هیبت رستم آرام‌آرام از زیر چشم همه سالخوردگان سالن کهریزک باهیبت تمام، ویلچر برقی را، رخش آهنی اش را به حرکت وامی‌دارد.

هنوز در خانه‌ام حکومت می‌کنم

 پا به‌پای ویلچرش در سالن پیرمردهای کهریزک حرکت می‌کنیم  از تئاتری می‌گوید که سال‌هاست است امیدش را به آن گره‌زده، معتقد است که کلاس‌های تمرین تئاتر او را به زندگی گذشته‌اش نزدیک می‌کند می‌گوید: «بیشتر از ۳۲ سال است که در خانه کهریزک مهمان شده‌ام؛ اما هنوز خانه‌ام، همسر و فرزندانم را از راه دور مدیریت می‌کنم. وقتی نقش رستم را به من پیشنهاد دادند انگار به دوران نوجوانی برگشته بودم. در روستای سرسبزمان سوار بر اسب می‌شدم و می‌تاختم.»

 می‌پرسم چطور گذرت به کهریزک افتاد؟

«قصه ورودم به کهریزک از جایی شروع شد که لبه دمپایی‌ام در کارگاه خیاطی برگشت به همین سادگی. وقتی وسط کارگاه نقش زمین شدم سرم شکافته بود و گردنم در برخورد با میله کارگاه کمانه کرده و شکسته بود. در چشم بر هم زدنی از گردن به پایین فلج شدم. یک سال در خانه بودم. در تاریخ ۱۸ مرداد سال ۱۳۷۷ خودم خواستم که به اینجا بیایم. بعد از فیزیوتراپی در اینجا بهتر شدم.»

کاش زودتر از این‌ها شرمنده می‌شدم

«سلیمان خزاعی» از اولین روزی می‌گوید که وارد تئاتر کهریزک شد و جذابیتی که استادش «میرکمال میرنصیری» از تئاتر برایش ساخته این‌طور توضیح می‌دهد: «اولین تئاتری که بازی کردیم با موضوع عرفانی بود و باید سوره نصر را می‌خواندم. شرمنده شده بودم از همه بزرگ‌تر بودم اما نمی‌توانستم قرآن بخوانم. آن موقع آقای میرنصیری کارگردان ما ۲۰ سالش هم نشده بود با تشویق‌های او توانستم وارد حوزه یادگیری قرآن بشوم و بعد از گذشت ۱۰ سال همه قواعد قرآن را طوری یاد گرفتم که حالا قرائت قران را آموزش می‌دهم.

نوای گنگ برای موسیقی متن

حرف‌های رستم کهریزک که به اینجا می‌رسد به سالن تمرین نمایش رسیده‌ایم همه هنرجویان گرداگرد استادشان ایستاده‌اند و سراپا گوش‌اند. به‌محض ورودمان گروه همسرایان شروع به خواندن می‌کنند. جالب اینکه بیشتر همسرایان توان حرف زدن ندارند اما با اصواتی که از گلو بیرون می‌دهند گروه موسیقی متن قصه را تشکیل داده‌اند و این نقطه عطف نمایش‌های خانه کهریزک است.

۳۰ سال داوطلبانه در کهریزک

«میر کمال میر نصیری» باگذشت این‌همه سال تک‌تک شاگردان خود و حتی احساساتشان را می‌شناسد. روانشناس بود و کارگردان؛ اما در کهریزک روانشناسی بیشتر از کارگردانی به کارش می‌آمد. در همه‌سال‌هایی که در خانه بزرگ کهریزک تدارک تئاتر می‌دید و بازی روی صحنه تئاتر را برای آن‌ها تصور می‌کرد. خستگی را از روح و روان آن‌ها می‌گرفت فوت‌وفن بازیگری را به آن‌ها یاد می‌داد، آن‌قدر در کنارشان ماند تا روان‌خسته و زخم‌خورده آن‌ها التیام پیدا کند. میرنصیری سال‌های زیادی کنارشان ماند تا جایی که امروز بازیگری و تحرک و اشتیاق برای دیده شدن جای زخم بستر را برایشان گرفته است.

او از سال ۱۳۷۹ به‌صورت داوطلبانه برای کمک به معلولان و سالمندان وارد کهریزک شد و تا امروز هنوز هم خدمات خود را بدون هیچ چشم‌داشتی ارائه می‌دهد و بارها و بارها گروه نمایش کهریزک را در سالن‌های نمایشی بزرگ روی صحنه برده است. وقتی از او سؤال می‌کنیم فقط یک جمله می‌گوید: «هرقدر که زمان‌دارید صرف مصاحبه با بازیگران کنید زحمت واقعی را این عزیزان می‌کشند.»

خوشبختی در روح من است

«رضا خوشبخت» فلج مغزی و از همسرایان گروه تئاتر است. با زبانی که نیاز به ترجمه دارد بریده‌بریده توضیح می‌دهد: «در سال ۱۳۷۹  برای اولین بار «میرکمال میرنصیری» با ایده تئاتر درمانی وارد کهریزک شد به او گفتم من که نمی‌توانم دستم را تکان دهم! نمی‌توانم پایم را تکان دهم! چطور می‌توانم تئاتر بازی کنم؟ چشم در چشم ام دوخت و گفت: «به نظر تو آن‌کسی که می‌تواند و دست‌وپایش را تکان دهد می‌تواند بازیگر تئاتر شود؟ من گفتم: نه! از همان‌جا بود که خودم را باور کردم  و زندگی هم‌روی دیگر خودش را به من نشان داد حالا هر وقت یکی از دوستان به دیدن خانواده‌اش می‌رود و در سالن تمرین حضور ندارد من به‌جایش بازی می‌کنم همه دیالوگ‌های بازیگران صحنه را حفظ کرده‌ام.»

ساقدوش صحنه تئاتر

«فرنگیس قروی» ساقدوش مراسم عروسی تهمینه و رستم است. همین‌که با طبقی از آینه و شمعدان وارد صحنه تئاتر می‌شود و با ویلچر دور همه بازیگران صحنه چرخ می‌زند، تماشاچیان از جای خود بلند می‌شوند و کف می‌زنند و در شادی  این جشن شرکت می‌کنند. فرنگیس می‌گوید: «اینجا من را «فری جون» صدا می‌کنند. ورزشکار هستم و در رشته‌های پرتاب وزنه و ویلچررانی معلولان مقام‌های خوبی کسب کرده‌ام؛ اما تئاتر برای من چیز دیگری است. تئاتر من را افسردگی بیرون می‌آورد و زندگی کردن را به من یاد می‌دهد.»

دوقلوهای به هم چسبیده بودیم

فرنگیس همین‌طور که از داشته‌هایش در کهریزک می‌گوید اشک امانش نمی‌دهد می‌گوید: «من هیچ‌وقت خانواده‌ای به خودم ندیدم؛ اما حالا می‌گویم اینجا در این سالن تئاتر من خانواده‌دارم. روزی که من و برادرم  دوقلوهای به هم چسبیده بودیم شاید پدر و مادرمان از ترس و فقر فرزندانشان را در جلوی شیرخوارگاه رها کردند و رفتند. اما آنها فکرش را هم نمی‌کردند که پزشکان مهربانی هم  پیدا می‌شوند که ما را از هم جدا کنند. هرچند من هیچ‌وقت برادرم راندیدم؛ اما در کهریزک و با قرار گرفتن در گروه تئاتر، طعم خوب  داشتن خانواده را احساس کردم.»

مگر گریه امان می‌دهد؟

فرنگیس به اینجای حرف‌هایش که می‌رسد بغض گره‌خورده گلویش می‌شکند وهای های می‌زند زیر گریه. در بین گریه و بغض بریده‌بریده می‌گوید: «کجای این دنیا خانواده‌ای را می‌بینید که وقتی یکی از اعضای آن تا به گریه بی افتد همه دورش جمع شوند و حال و هوایش را عوض کنند؟» یکی از پرستارها به فرنگیس نزدیک می‌شود آهسته به او می‌گوید: «خودت می دونی وقتی گریه می‌کنی چقدر خوشگل‌تر می شی! واسه همین گریه می‌کنی!» آن‌وقت است که خنده روی لبان فرنگیس ظاهر می‌شود.

در سالن تئاتر همه در یک گروه فعالیت می‌کنند. به‌صورت یک حلقه و دایره‌وار ویلچرهایشان را مهار کرده‌اند. نوری که از پنجره‌های بزرگ به درون سالن می‌تابد چهره بازیگران را روشن کرده است. هرگاه نوبت بازی نقش دیگری می‌شود یکی از بازیگران ویلچرش را به جلو می‌راند و وسط حلقه قرار می‌گیرد. «محمدحسن دروکی» در نقش افراسیاب می‌گوید: «۱۳ سال است که تئاتر را در کهریزک شروع کرده‌ام. حین کار وقتی روی داربست بودم سقوط کردم و قطع نخاع شدم. وقتی به کهریزک آمدم یک سالی طول کشید تا خودم را پیدا کنم؛ اما حالا استاد معرق شده‌ام. در عرصه موسیقی هم کار می‌کنم و از همه بهتر همین تئاتر است.»

می‌پرسم روزی که تئاتر را شروع کردی هیچ فکرش را می‌کردی که در تالار وحدت اجرا داشته باشید و مردم برای دیدن تئاتر شما بلیت بخرند؟ پاسخ می‌دهد: «راستش را بخواهید هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردیم که این‌طور با اقبال مردم روبه‌رو شویم؛ اما بازی در تئاتر به ما یاد داد که اعتمادبه‌نفس داشته باشیم و بدانیم که هر چیزی ممکن خواهد شد اگر ما بخواهیم. اینجا امیدواری رکن اصلی زندگی ما شده است.»

هیچ‌وقت خانواده‌ای نداشتم

صغرا لاله اصل به‌سختی با ما مصاحبه می‌کند. جزی همسرایان است. خودش را پشت دیگر بازیگران پنهان می‌کند تا از تیررس نگاه‌ها در امان باشد دوستانش می‌گویند، لاله پیش‌ازاین آرام و قرار نداشت و با ورودش به صحنه تئاتر سبک زندگی‌اش کاملاً فرق کرده است. خودش توضیح می‌دهد: «هیچ‌وقت بین خانواده نبوده‌ام.معلولیت من مادرزادی است و در نوزادی به شیرخوارگاه سپرده‌شده‌ام. سالن تئاتر برای من شبیه به دانشگاه است. اینجا از رفتار همه درس می‌گیرم بیشتر دلیل این اتفاق خود آقای میر نصیری است از وقتی با او آشنا شدم انگار آرام و قرارگرفته‌ام. آقای میرنصیری برای ما در این سالن تئاتر یک خانواده ساخته است. او چشم ما را به این دنیا و زیبایی‌هایش بازکرده است.»

می‌پرسم شما چه فرقی با دیگر افراد جامعه دارید؟ می‌گوید: «هیچ فرقی نداریم فقط ما صبورتریم.»

من تهمینه مادر سهرابم

حوریه شیخ‌الاسلامی بازیگر نقش تهمینه چنان در نقش خود فرورفته و دلدادگی خود را در مرگ سهراب فریاد می‌زند و بر سرزنان مویه می‌کند که اشک هر بیننده و شنونده‌ای سرازیر می‌شود. خودش دراین‌باره خاطره‌ای دارد؛ «وقتی در تالار وحدت بعد از مرگ سهراب با بغض و فغان مویه کردم و خواندم: «شبانگاهان اشک می‌ریزی و من تپش‌های قلبت را در خودم احساس می‌کنم تو غمگینی برای چه؟» خانمی بعد از پایان نمایش روی صحنه آمد و درحالی‌که مرا می‌بوسید گفت: چند هفته پیش پدرم به رحمت خدا رفت. بازی امروز شما من را بسیار سبک کرد و توانستم از شوک غم اندوه پدرم بیرون بیایم و گریه کنم.»

حوریه خانم که این روزها بیشتر او را به نام تهمینه می‌شناسند می‌گوید: «وقتی نقش مادر سهراب را بازی می‌کنم واقعاً مادری را تجربه می‌کنم از آقای میرنصیری ممنونم که این فرصت را به من داد تا عشق نداشته مادر و فرزند را احساس کنم.»

۱۸ سال است که نخوابیده ام

 تهمینه شاهنامه و خانه کهریزک می‌گوید: «من از کودکی دچار بیماری فلج اطفال شدم وقتی ۶ماهه بودم مادرم از دنیا رفت و محبت مادرم را هیچ‌گاه تجربه نکردم، پدرم از من مراقبت می کرد؛ اما ناچار من را به کهریزک سپرد. حالا بیش از ۳۰ سال است که در کهریزک زندگی می‌کنم و بیش از ۱۸ سال است که نخوابیده ام. شب‌ها چند بالشت دورم می‌چینم و نشسته گاهی به خواب می‌روم؛ هرچند، وقتی با تئاتر آشنا شدم تازه فهمیدم زندگی چیست؟ بااینکه شب‌ها و روزهای پر از درد جسمی را تجربه می‌کنم اما بازهم دوست دارم زنده باشم زندگی کنم و تهمینه باشم.»

پدری که ۵۰ فرزند دارد

وقتی از سالن نمایش تئاتر کهریزک خارج می‌شویم همه بازیگران به کار خود ادامه می‌دهند و تمرین‌هایشان که به قول خودشان عین زندگی است را برای لحظه‌ای هم متوقف نمی‌کنند. «میرکمال میرنصیری» شخصی که از ۲۰ سالگی برای بیش از ۵۰ مددجوی کهریزک پدری کرده است بدرقه‌مان می‌کند پدری که خوشحال است چون بچه‌هایش را دیدیم و شنیدیم.

مجله فارس پلاس؛ سودابه رنجبر

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن