اکوایران - یادداشت میهمان: پیروزی سیاسی، پایان اختلاف‌ها نیست؛ گاهی آغاز آزمونی دشوارتر است: اینکه با کسانی که با ما مخالف‌اند، چه خواهیم کرد. مسئله ایرانِ آینده فقط این نیست که چه حکومتی بر سر کار باشد، چه اقتصادی ساخته شود یا نتیجه مذاکرات چه باشد؛ مسئله مهم‌تر این است که آیا جامعه ایران می‌تواند بدون حذف یکدیگر، آینده‌ای مشترک بسازد. اختلاف‌نظر در هر جامعه زنده‌ای طبیعی است، اما زمانی خطرناک می‌شود که مخالف، دیگر رقیب سیاسی یا فکری نباشد و به کسی تبدیل شود که باید از صحنه حذف شود. در چنین شرایطی، «پیروزی» می‌تواند به جای نقطه آغاز بازسازی، شروع دور تازه‌ای از حذف و انتقام باشد. ایران، اما، جایزه هیچ گروهی نیست. آینده مشترک لزوماً به معنای توافق بر سر گذشته یا حتی همه مسائل امروز نیست؛ به معنای پذیرفتن این اصل است که حتی مخالفان ما نیز حق زندگی، امنیت، مشارکت و ساختن آینده را دارند.

من آینده ایران را فقط در تصمیم‌های حکومت، نتیجه مذاکرات یا وضعیت اقتصاد جست‌وجو نمی‌کنم. پرسش دیگری هم برایم مهم است: ما ایرانیان، با این‌همه اختلاف، هنوز می‌توانیم با یکدیگر آینده‌ای بسازیم؟

نگرانی من اختلاف‌نظر نیست. جامعه‌ای که در آن کسی با دیگری اختلاف ندارد، احتمالاً یا آزاد نیست یا زنده نیست. نگرانی از جایی آغاز می‌شود که اختلاف‌نظر به انکار حق حضور دیگری تبدیل می‌شود؛ وقتی دیگر نمی‌خواهیم کسی را قانع کنیم، می‌خواهیم او نباشد.

در چنین وضعی، سؤال سیاست تغییر می‌کند. به‌جای اینکه بپرسیم «چه چیزی باید در ایران تغییر کند؟»، می‌پرسیم «چه کسانی باید از ایرانِ آینده حذف شوند؟»

این تغییر کوچک در زبان، تغییری بزرگ در تصور ما از کشور است. ایران دیگر خانه‌ای نیست که باید با هم تعمیرش کنیم؛ به جایزه‌ای تبدیل می‌شود که قرار است پس از شکست دیگران به ما برسد.

اما ایران، جایزه هیچ‌کس نیست.

به نظرم یکی از خطرناک‌ترین سوءتفاهم‌های ما این است که فکر می‌کنیم برای ساختن آینده مشترک، ابتدا باید به روایت مشترکی از گذشته برسیم.

قرار نیست چنین اتفاقی بیفتد. آدم‌ها تجربه‌های یکسانی ندارند. آنچه برای یکی خاطره امنیت است، ممکن است برای دیگری خاطره محرومیت باشد. آنچه کسی نشانه پیشرفت می‌داند، ممکن است دیگری با هزینه‌ای که برایش پرداخته به یاد بیاورد. این تفاوت‌ها با یک سخنرانی، یک انتخابات یا حتی یک تغییر سیاسی ناپدید نمی‌شوند.

آینده مشترک به معنای حافظه یکسان نیست. به معنای توافق بر این است که هیچ‌کس نباید به دلیل تفاوت حافظه، عقیده یا سبک زندگی، از حق داشتن آینده محروم شود.

ما لازم نیست درباره همه‌چیز توافق کنیم؛ اما لازم است درباره شیوه اختلاف‌داشتن توافق داشته باشیم. بتوانیم تصمیمی را غلط بدانیم، مسئولی را پاسخ‌گو بخواهیم، سیاستی را تغییر دهیم و همچنان حق زندگی و امنیت کسانی را که با ما همراه نیستند به رسمیت بشناسیم.

بدون این حداقل، هر پیروزی سیاسی فقط آغاز دور بعدی حذف خواهد بود.

وقتی به این وضعیت فکر می‌کنم، بیشتر از تندی بحث‌ها، نگران ازبین‌رفتن پل‌ها هستم.

جامعه فقط از حکومت و مجموعه‌ای از افراد تشکیل نشده است. میان این دو، انجمن‌ها، رسانه‌ها، دانشگاه‌ها، تشکل‌های حرفه‌ای، گروه‌های مدنی و آدم‌هایی حضور دارند که زبان‌های متفاوت را به یکدیگر ترجمه می‌کنند. کار آنها لزوماً آشتی‌دادن همه نیست؛ گاهی فقط کمک می‌کنند اختلاف به تصمیم تبدیل شود، نه به دشمنی.

وقتی این واسطه‌ها ضعیف شوند، شهروند مستقیم و تنها در برابر قدرت قرار می‌گیرد. هر مسئله کوچک، ظرفیت تبدیل‌شدن به یک نبرد بزرگ را پیدا می‌کند؛ چون راهی قابل‌اعتماد برای شنیده‌شدن، اعتراض‌کردن و اصلاح‌کردن باقی نمانده است.

اینجاست که دفاع از گفت‌وگو نباید به موعظه مردم تقلیل پیدا کند. نمی‌توان راه اعتراض را بست و بعد از معترضان انتظار آرامش داشت. نمی‌توان هزینه بیان نظر را بالا برد و بعد از جامعه خواست با یکدیگر حرف بزند.

مسئولیت‌ها هم برابر نیستند. کسی که قانون، رسانه، بودجه و ابزار اعمال قدرت در اختیار دارد، مسئولیت بیشتری در حفظ امکان گفت‌وگو دارد. دعوت به اعتماد، بدون پاسخ‌گویی و تضمین حق مخالفت، بیشتر شبیه مطالبه اطاعت است تا پیشنهاد همزیستی.

بااین‌حال، نابرابری قدرت، مسئولیت ما شهروندان را از بین نمی‌برد. می‌توانیم قربانی بی‌عدالتی باشیم و در واکنش به آن، منطق بی‌عدالتی را بازتولید کنیم. می‌توانیم از حذف آسیب دیده باشیم و آینده مطلوب خود را با فهرستی از حذف‌شدگان تصور کنیم.

رنج، حق اعتراض می‌آورد؛ اما به‌خودی‌خود مجوز سلب حق دیگری نمی‌شود.

رسانه هم در این میان فقط حامل خبر نیست؛ تعیین می‌کند کدام بخش از واقعیت در میدان دید ما قرار بگیرد و کدام بخش بیرون بماند.

اگر هر روز فقط شکست ببینیم، ممکن است توان دیدن امکان را از دست بدهیم. اگر فقط موفقیت ببینیم، ممکن است رنج واقعی مردم را انکار کنیم. هر دو تصویر می‌توانند ناقص باشند، اما پیامدشان یکسان نیست: یکی ما را از عمل بازمی‌دارد و دیگری از اصلاح.

مشکل عمیق‌تر زمانی رخ می‌دهد که روایت ما به بخشی از هویت ما تبدیل شود. آن‌وقت خبر تازه دیگر فرصتی برای یادگرفتن نیست؛ تهدیدی علیه تعلق ماست. به‌جای سنجیدن اعتبار خبر، ابتدا می‌پرسیم به نفع کدام طرف است.

در این وضعیت، ممکن است حتی از یک اتفاق خوب ناراحت شویم، چون اعتبارش به رقیب می‌رسد؛ یا از یک اتفاق بد خوشحال شویم، چون ادعای ما را تأیید می‌کند.

برای من این نقطه، زنگ خطر است: جایی که درست‌ازآب‌درآمدن پیش‌بینی ما، از بهترشدن زندگی مردم مهم‌تر می‌شود.

البته راه خروج، این نیست که حقیقت را جایی وسط دو روایت فرض کنیم. حقیقت الزاماً وسط نیست. بعضی ادعاها مستندند و بعضی نیستند؛ بعضی تصمیم‌ها قابل‌دفاع‌اند و بعضی به‌روشنی زیان‌بارند.

 انصاف یعنی آماده باشیم شواهد را حتی وقتی به سود ما نیستند ببینیم، نه اینکه میان هر دو موضع فاصله‌ای مساوی بگیریم.

از نگاه من، مهم‌ترین تفاوت یک جامعه زنده با یک جمع پراکنده، توان همکاری میان کسانی است که یکدیگر را کاملاً قبول ندارند.

در کسب‌وکار، تیمی که اعضایش شبیه هم فکر می‌کنند، الزاماً تیم خوبی نیست. آنچه تیم را نگه می‌دارد، روشن‌بودن قواعد، قابل‌اعتمادبودن تعهدها و وجود هدفی است که اختلاف‌ها را قابل‌مدیریت می‌کند. کشور البته شرکت نیست؛ شهروند هم کارمند نیست که بتوان از او خواست با تصمیم مدیر همراه شود. اما یک درس مشترک وجود دارد: همکاری پایدار را نمی‌توان بر هم‌شکلی بنا کرد.

باید بتوانیم با کسی که به او رأی نمی‌دهیم، معامله کنیم؛ با کسی که سبک زندگی‌اش را نمی‌پسندیم، همسایه باشیم؛ و از حق کسی دفاع کنیم که فردا ممکن است علیه نظر ما سخن بگوید.

این کار نه نشانه بی‌اصولی است و نه معامله بر سر عدالت. اتفاقاً آزمون اصول ماست. دفاع از آزادی همفکران کار دشواری نیست؛ دشواری از جایی شروع می‌شود که آزادی به نفع مخالف ما عمل کند.

جامعه‌ای که این ظرفیت را از دست بدهد، هزینه اختلاف را در همه‌جا می‌پردازد: در محیط کار، مدرسه، خانواده، بازار و نهادهای عمومی. هر همکاری به امتحان وفاداری تبدیل می‌شود و هر تصمیم، پیش از آنکه با نتیجه‌اش سنجیده شود، با هویت تصمیم‌گیرنده داوری می‌شود.

در چنین فضایی، آدم‌های توانمند ممکن است نه به دلیل فقدان استعداد، بلکه به دلیل ناتوانی ما در کنار هم قرارگرفتن، از ساختن منصرف شوند.

من نمی‌خواهم از تعبیر «جامعه شکست‌خورده» برای ایران استفاده کنم. این عبارت، هم زودهنگام است و هم می‌تواند همان چیزی را تقویت کند که از آن می‌ترسیم: تصور اینکه دیگر چیزی برای حفظ‌کردن باقی نمانده است.

در ایران هنوز ظرفیت همکاری وجود دارد؛ در خانواده‌ها، دوستی‌ها، کسب‌وکارها، فعالیت‌های داوطلبانه و کمک‌هایی که بی‌سروصدا اتفاق می‌افتند. این روابط را نباید با خوش‌بینی ساده‌لوحانه اشتباه گرفت. آنها سرمایه‌اند؛ سرمایه‌ای که ممکن است فرسوده شود، اما هنوز می‌توان بر آن بنا کرد.

سؤال این است که چگونه این همکاری‌های کوچک را از استثنا به قاعده تبدیل کنیم.

به نظرم از مسئله‌های مشخص باید شروع کرد. گروهی که درباره سیاست اختلاف دارد، شاید بتواند درباره کیفیت یک مدرسه، دسترس‌پذیری یک محله، آموزش یک مهارت یا کمک به چند خانواده همکاری کند. این همکاری‌ها جای اصلاح سیاسی را نمی‌گیرند، اما نشان می‌دهند دیگری فقط حامل یک عقیده نیست؛ انسانی است که می‌توان با او کاری انجام داد.

مدیران می‌توانند محیط کار را از آزمون وفاداری سیاسی دور نگه دارند و عملکرد را معیار داوری قرار دهند. تشکل‌ها می‌توانند به‌جای جمع‌کردن صرف همفکران، قواعدی برای شنیدن اختلاف بسازند. رسانه‌ها می‌توانند میان نقد یک تصمیم و تحقیر یک گروه اجتماعی مرز بگذارند. صاحبان قدرت باید امکان اعتراض، فعالیت مستقل و رسیدگی منصفانه را تضمین کنند.

و هرکدام از ما می‌توانیم پیش از انتشار یک جمله از خود بپرسیم: این حرف، تصمیمی را نقد می‌کند یا حق حضور گروهی از مردم را؟

آینده ایران را نمی‌توان تا روزی معطل کرد که همه ایرانیان شبیه ما شوند. چنین روزی نه خواهد آمد و نه باید آرزویش را داشت.

کشور مطلوب من، کشوری نیست که در آن مخالفی باقی نمانده باشد. کشوری است که در آن برای تغییرکردن لازم نباشد دیگری را از حق زندگی، امنیت و مشارکت محروم کنیم؛ جایی که بتوان قدرت را محدود کرد، بی‌عدالتی را به چالش کشید و در عین حال، آینده را برای همه باز نگه داشت.

برای همین، پیش از هر وعده پیروزی، یک سؤال برایم مهم است: در ایرانِ پس از پیروزی ما، کسانی که با ما مخالف‌اند چگونه زندگی خواهند کرد؟

پاسخ به این سؤال، بیشتر از هر شعار دیگری نشان می‌دهد که ما واقعاً به دنبال ساختن ایران هستیم یا فقط می‌خواهیم نوبت فرمان‌دادن به ما برسد.