در چنین شرایطی، پرسش اساسی این نیست که سازمان چگونه از هر گونه نوسان جلوگیری کند، بلکه این است که چگونه با وجود نوسانات، تعادل خود را حفظ کند و همچنان به حرکت ادامه دهد. پاسخ به این پرسش را میتوان در چارچوبی مفهومی با عنوان «استراتژی بندبازی» جستوجو کرد؛ رویکردی که نگارنده نخستین بار در بحث استراتژی سازمانهای نوآور مطرح کرده و اکنون آن را برای تبیین رفتار سازمانها در شرایط بحران، با تاکید بر قابلیتهای درونی و هوشمندی سازمانی، توسعه میدهد (مطلب مذکور با عنوان «استراتژی بندبازی در سازمانهای نوآور» در تاریخ ۱۳۹۳.۶.۲۷ در صفحه مدیران به چاپ رسیده است).
هنر حرکت در مرز تعادل و عدم قطعیت
در این چارچوب، سازمان به بندبازی تشبیه میشود که برای رسیدن به مقصد، ناگزیر است در مسیری باریک و ناپایدار حرکت کند.
طناب نمادی از محیط کسبوکار است؛ محیطی که تحتتاثیر بحرانها، محدودیتها و تحولات بیرونی دائما در حال تغییر است. بندباز، خود سازمان است و مقصد، اهداف راهبردی و ارزشهایی است که سازمان برای تحقق آنها شکل گرفته است. اما نکته اساسی این تشبیه، مفهوم تعادل است. در استراتژی بندبازی، تعادل به معنای سکون یا حفظ وضعیت موجود نیست. بندباز برای آنکه سقوط نکند، ناچار است دائما وضعیت بدن و حرکت خود را اصلاح کند. به همین ترتیب، سازمان نیز باید بتواند میان الزامات متعارضی مانند کاهش هزینه و حفظ کیفیت، کنترل منابع و سرمایهگذاری، ثبات و تغییر، سرعت تصمیمگیری و دقت در اقدام، تعادل برقرار کند. از این منظر، استراتژی بندبازی را میتوان قابلیت سازمان برای حفظ تعادل پویا میان الزامات متعارض، همراه با استمرار حرکت هدفمند در شرایط بحران و عدم قطعیت تعریف کرد. سازمانی که صرفا به حفظ وضع موجود میاندیشد، ممکن است از حرکت بازبماند و سازمانی که بدون توجه به ظرفیتهای خود شتاب میگیرد، ممکن است تعادلش را از دست بدهد. هنر مدیریت در شرایط بحران، انتخاب یکی از این دو وضعیت نیست، بلکه ایجاد قابلیت حرکت متعادل میان آنهاست.
سه قابلیت حیاتی سازمان بر بستر هوشمندی:
در توسعه جدید این چارچوب، چوب بندباز جایگاهی محوری دارد. بندباز برای حفظ تعادل از چوبی استفاده میکند که به او امکان میدهد نوسانات را کنترل و موقعیت خود را اصلاح کند. در سازمان نیز این چوب را میتوان به سه مولفه بنیادین تشبیه کرد: فرهنگ سازمانی، فرآیندهای سازمانی و سرمایه انسانی. این سه مولفه زمانی میتوانند نقش واقعی خود را در حفظ تعادل ایفا کنند که بر بستری از هوشمندی سازمانی استوار باشند.
۱- فرهنگ، عامل انسجام در شرایط بیثباتی:
در شرایط بحران، نخستین چیزی که ممکن است آسیب ببیند، اعتماد، انسجام و روحیه همکاری در سازمان است. فرهنگ سازمانی تعیین میکند که کارکنان در مواجهه با تهدید، به پنهانکاری و مقاومت روی آورند یا مسوولیتپذیری، همکاری و یادگیری را انتخاب کنند. فرهنگی که بر اعتماد، شفافیت، انعطافپذیری و پذیرش تغییر استوار باشد، به سازمان کمک میکند در شرایط دشوار، انسجام خود را حفظ کند. در مقابل، فرهنگ مبتنی بر ترس، سرزنش و تمرکز افراطی بر سلسلهمراتب، میتواند حتی تصمیمهای درست مدیریتی را با شکست مواجه سازد.
۲- فرآیندها، عامل نظم و استمرار حرکت:
بحران معمولا با ضرورت تصمیمگیری سریع همراه است. اما سرعت بدون فرآیندهای روشن، میتواند به آشفتگی منجر شود. سازمان برای حفظ تعادل به فرآیندهایی نیاز دارد که ضمن ایجاد هماهنگی و کنترل، امکان بازتنظیم سریع فعالیتها را فراهم کنند. فرآیندهای پیچیده، غیرمنعطف و وابسته به اشخاص، در شرایط بحران به مانع تبدیل میشوند، درحالیکه فرآیندهای شفاف، ساده و قابل بازطراحی، استمرار فعالیت سازمان را امکانپذیر میسازند. بنابراین، مساله صرفا داشتن فرآیند نیست، بلکه برخورداری از فرآیندهایی است که بتوانند متناسب با شرایط محیطی تغییر کنند، بدون آنکه انسجام عملیاتی سازمان از بین برود.
۳- سرمایه انسانی، عامل قضاوت، یادگیری و اصلاح مسیر
حتی پیشرفتهترین ساختارها و فرآیندها نیز بدون نیروی انسانی توانمند، قادر به مدیریت بحران نیستند. در استراتژی بندبازی، سرمایه انسانی صرفا مجری تصمیمها نیست، بلکه مهمترین عامل تشخیص موقعیت، حل مساله، یادگیری و اصلاح حرکت سازمان محسوب میشود. کارکنانی که از شایستگی حرفهای، قدرت تحلیل، مسوولیتپذیری و توانایی همکاری برخوردارند، میتوانند در شرایط پیشبینیناپذیر، راهحلهایی متناسب با واقعیتهای جدید ارائه دهند. از این منظر، کاهش شتابزده سرمایه انسانی برای کنترل هزینهها، بدون توجه به دانش و قابلیتهای کلیدی سازمان، ممکن است همانند کوتاه کردن چوب تعادل بندباز در میانه مسیر باشد؛ اقدامی که ظاهرا بار را سبکتر میکند، اما توانایی حفظ تعادل را کاهش میدهد.
وجود فرهنگ مناسب، فرآیندهای کارآمد و سرمایه انسانی توانمند، شرط لازم برای عبور از بحران است، اما کافی نیست. سازمان باید بتواند تغییرات محیطی را بهموقع شناسایی کند، اطلاعات را به دانش قابل استفاده تبدیل کند، پیامدهای تصمیمهای مختلف را ارزیابی کند و از نتایج اقدامات خود بیاموزد. این قابلیت را میتوان هوشمندی سازمانی نامید. هوشمندی سازمانی در این چارچوب، صرفا به استفاده از فناوری، داشبوردهای مدیریتی یا هوش مصنوعی محدود نمیشود، بلکه به توانایی یکپارچه سازمان در گردآوری داده، تفسیر شرایط، تشخیص فرصتها و تهدیدها، تصمیمگیری و یادگیری مستمر اشاره دارد.
چنانچه فرهنگ سازمانی از گردش آزاد اطلاعات حمایت نکند، فرآیندها امکان استفاده از اطلاعات را فراهم نسازند و سرمایه انسانی توانایی تحلیل و تفسیر دادهها را نداشته باشد، حتی سرمایهگذاری گسترده در فناوری نیز به تصمیمگیری هوشمند منجر نخواهد شد. بنابراین، در مدل پیشنهادی استراتژی بندبازی، هوشمندی سازمانی بستر یکپارچهکننده سه مولفه فرهنگ، فرآیند و سرمایه انسانی است؛ بستری که به سازمان امکان میدهد تعادل خود را نه بر اساس حدس و واکنشهای مقطعی، بلکه بر پایه شناخت، تحلیل و یادگیری حفظ کند.
مدیران در بحران چگونه بندبازی میکنند؟
فرض کنید سازمانی با کاهش ناگهانی درآمد و افزایش هزینههای عملیاتی مواجه شده است. واکنش متعارف ممکن است توقف سرمایهگذاری، کاهش نیروی انسانی و محدودکردن فعالیتها باشد. اما مدیری که از منطق استراتژی بندبازی پیروی میکند، مساله را صرفا کاهش هزینه نمیبیند. او ابتدا تلاش میکند پیامدهای هر تصمیم را بر تعادل کلی سازمان ارزیابی کند. آیا کاهش نیروی انسانی، دانش حیاتی سازمان را از بین میبرد؟ آیا توقف سرمایهگذاری، توان رقابت آینده را تضعیف میکند؟ آیا میتوان با بازطراحی فرآیندها، هزینهها را کاهش داد و در عین حال کیفیت خدمات را حفظ کرد؟ آیا اطلاعات موجود، فرصتهای جدیدی را برای درآمدزایی نشان میدهند؟
در این رویکرد، تصمیم مناسب لزوما تصمیمی نیست که بیشترین صرفهجویی کوتاهمدت را ایجاد کند، بلکه تصمیمی است که ضمن پاسخ به فشارهای فوری، ظرفیت سازمان برای ادامه حرکت را نیز حفظ کند. به بیان دیگر، مدیر موفق در بحران کسی نیست که صرفا از سقوط جلوگیری کند، بلکه کسی است که بتواند همزمان با کنترل خطر، مسیر پیشرفت سازمان را نیز باز نگه دارد.
تفاوت استراتژی بندبازی با مدیریت متعارف بحران
مدیریت بحران معمولا بر آمادگی، واکنش، کنترل آسیب و بازیابی فعالیتها تاکید دارد. این اقدامات ضروریاند، اما استراتژی بندبازی از زاویه دیگری به مساله نگاه میکند. در این رویکرد، بحران صرفا رویدادی نیست که باید از آن عبور کرد، بلکه وضعیتی است که توانایی سازمان در حفظ تعادل میان ضرورتهای متعارض را آشکار میسازد.
به همین دلیل، استراتژی بندبازی نه به معنای ریسکپذیری بیمحابا و نه به معنای محافظهکاری مطلق است. این رویکرد بر سه اصل استوار است: حفظ تعادل پویا، استمرار حرکت هدفمند و بازتنظیم هوشمندانه تصمیمها. تمایز مفهومی این رویکرد در آن است که سازمان را نه صرفا از منظر سرعت انطباق یا توانایی انجام فعالیتهای متعارض، بلکه از منظر قابلیت حفظ تعادل در حین حرکت و تحت فشارهای مستمر محیطی بررسی میکند.
سازمانها برای ماندن باید حرکت کنند
در دنیایی که بحرانها دیگر رخدادهایی استثنایی و کوتاهمدت نیستند، سازمانها نمیتوانند موفقیت خود را صرفا بر مبنای ثبات محیطی طراحی کنند. آنها باید بیاموزند چگونه در شرایط ناپایدار تصمیم بگیرند، میان الزامات متعارض تعادل برقرار کنند و بدون از دست دادن قابلیتهای حیاتی خود، مسیر پیشرفت را ادامه دهند.
استراتژی بندبازی، بهعنوان چارچوب مفهومی پیشنهادی نگارنده، تلاشی برای بازاندیشی در همین مساله است. در این چارچوب، فرهنگ سازمانی، فرآیندها و سرمایه انسانی، اجزای چوب تعادل سازماناند و هوشمندی سازمانی بستری است که این اجزا را به قابلیتی یکپارچه برای حفظ تعادل تبدیل میکند.
در نهایت، سازمان موفق در شرایط بحران، سازمانی نیست که هرگز دچار نوسان نشود، بلکه سازمانی است که بتواند نوسانات را تشخیص دهد، تعادل خود را بازآفرینی کند و همچنان به سوی مقصد حرکت کند، زیرا در استراتژی بندبازی، ایستادن همیشه به معنای امنیت نیست و حرکت کردن نیز لزوما به معنای پذیرش خطر بیشتر نیست. آنچه سرنوشت سازمان را تعیین میکند، توانایی حفظ تعادل در حین حرکت است.
خبرگزاری علت
نظر شما