دریاسالار مک‌ریون به آسیب‌شناسی استراتژی نظامی واشنگتن پرداخته است؛
تاریخ انتشار: شماره خبر: ۴۳۰۳۲۶۷ خبر و دیپلماسی
ایالات متحده و توهم زور

گروه آنلاین روزنامه دنیای اقتصاد- محمدحسین باقی: ویلیام اچ. مک‌ریون/ دریاسالار امریکایی در شماره نوامبر/دسامبر ۲۰۲۶ فارن افرز نوشت: جنگ در ایران نخستین بار نیست که باعث شد سیاست‌گذاران آمریکایی به ناکامی خود در درک حدود قدرت آمریکا پی ببرند؛ اما استفاده دولت ترامپ از نیروی نظامی علیه ایران از تاریخ ۲۸ فوریه به‌این‌سو، نمونه‌ای چشمگیر از خطایی است که در دهه‌های اخیر مشخصه اصلی استراتژی ایالات متحده بوده است.

این جنگ بدون هیچ دلیل روشنی و با اهدافی مدام در حال تغییر آغاز شد؛ اهدافی از تغییر رژیم و ضربه به آن‌چه بلندپروازی های هسته‌ای خوانده می‌شد، گرفته تا، همین اواخر، بازگشایی تنگه هرمز (که تا پیش از آغاز جنگ بسته بود). تعجبی ندارد که نتایج این جنگ هم برای منافع ایالات متحده و هم برای خاورمیانه فاجعه‌بار بوده است.

«ویلیام اچ. مک‌ریون» - که در مقام فرمانده «فرماندهی عملیات ویژه ایالات متحده» بین سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۴ خدمت کرده و همچنین از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ ریاست دانشگاه تگزاس را بر عهده داشت – در مقاله ای در شماره نوامبر/دسامبر ۲۰۲۶ «فارن افرز» نوشت:  تمرکز صرف بر اشتباهات رخ‌داده در ایران، غفلت از مشکلی عمیق‌تر در سیاست خارجی آمریکاست؛ مشکلی که پیش از ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ وجود داشته و پس از آن نیز باقی خواهد ماند.

اگرچه اشتباهات خاص در قبال ایران ممکن است ناشی از کاستی‌های این رئیس‌جمهور و تیم پیرامون او باشد، اما بزرگ‌نمایی پتانسیل نیروی نظامی از دست‌کم پایان جنگ جهانی دوم به این‌سو، به یکی از ویژگی‌های فزاینده استراتژی آمریکا تبدیل شده است.

تمایل به نادیده‌گرفتن حدود قدرت، عامل برخی از بزرگ‌ترین اشتباهات کشورداری آمریکا در دوران جنگ سرد بود که البته جنگ ویتنام روشن‌ترین و پیامددارترین نمونه آن محسوب می‌شود. با این حال، علی‌رغم تعهد ظاهری به درس عبرت گرفتن از آن زیاده‌روی، این توهم آمریکایی (یعنی ایمان بیش‌ازحد ما به ظرفیت قدرت نظامی برای دستیابی به پیروزی و در نتیجه نیل به اهداف بنیادین سیاسی) نه‌تنها کمتر نشده، بلکه به‌ویژه در ربع قرن گذشته وخیم‌تر نیز شده است.

متأسفانه دلایل محکمی وجود دارد که نگران باشیم که این توهم در سال‌های پیش رو عمیق‌تر شود. قدرت ریاست‌جمهوری با فرسایش مداوم محدودیت‌ها، روزبه‌روز بیشتر قائم به شخص می‌شود. سیاسی شدن ارتش (به همراه نهادهای دیپلماتیک و اطلاعاتی) احتمال دریافت بهترین مشاوره‌ها از جمله هشدارهای صریح درباره ریسک‌ها و هزینه‌ها را توسط سیاست‌گذاران کاهش می‌دهد.

ظهور هوش مصنوعی و فناوری‌های نوین تسلیحاتی، حس تسلط و اشراف کامل بر میدان نبرد را تقویت کرده و غرور ابرقدرتی را تغذیه می‌کند. خطر زیاده‌روی هرگز تا این حد بالا نبوده است؛ آن هم در زمانی که جبران خسارت‌های ناشی از آن دشوارتر از همیشه شده است.

پیروزی در هر نبرد

در آوریل ۱۹۷۵، سرهنگ «هَری سامرز»، از اعضای هیات آمریکایی رسیدگی به مسائل پسا جنگ در ویتنام، در هانوی با همتای ویتنامی خود، سرهنگ «تو»، دیدار کرد. سامرز خاطرنشان کرد:«می‌دانید، شما هرگز ما را در میدان نبرد شکست ندادید». «تو» در پاسخ گفت:«ممکن است چنین باشد، اما کاملاً بی‌ربط است». سامرز بعدها کتابی راهبردی درباره آن جنگ به نام «درباره استراتژی: تحلیل انتقادی جنگ ویتنام» نوشت. برداشت او مهم ولی ساده بود: حدود مشخصی برای قدرت آمریکا وجود دارد که غفلت از آن‌ها هزینه‌های هنگفتی در پی دارد.

جنگ، همواره و در همه ادوار، کنشی است متکی بر اراده انسانی که با قهرمانی و جُبن، ترس و شادی، شانس و عدم‌قطعیت شکل می‌گیرد؛ مهم نیست نیروی نظامی چقدر برتر باشد، پیروزی استراتژیک هرگز تضمین‌شده نیست.

مطالعه این کتاب به امری واجب برای بسیاری از افسران نظامی، از جمله شخص من، تبدیل شد. من دو سال پیش از برخورد میان «سامرز» و «تو»، به واحد «روتک» (ROTC) نیروی دریایی در دانشگاه تگزاس پیوسته بودم.

خدمت سربازی اجباری تازه پایان یافته و سقوط سایگون هنوز در راه بود، اما بحث درباره ویتنام در صفوف ما جریان داشت. همان‌طور که شکست آمریکا را مطالعه می‌کردم، دریافتم که یک نقطه قوت بزرگ به یک آسیب‌پذیری مرگبار تبدیل شده است: این ایمان بنیادین ما که ایالات متحده آمریکا «باید» پیروز شود و در نتیجه پیروز خواهد شد.

ما در جنگ جهانی اول پیروز شده بودیم، در جنگ جهانی دوم پیروز شده بودیم، و دست‌کم در کره جنگ را با نتیجه مساوی به پایان برده و کره‌ شمالی و چین را مهار کرده بودیم. به هر طریقی و به هر قیمتی، در ویتنام نیز پیروز خواهیم شد.

باور به پیروزی بس مهم است؛ چرا که به نیروها انگیزه می‌دهد و افکار عمومی را در صحنه نگه می‌دارد. اما هنگامی که تعهد به پیروزی با قضاوت سیاسی درست همراه نباشد، زمانی که اصول جنگ در سایه این باور غلط که فناوری یا آتشبار می‌تواند اصطکاک ذات نبرد را از میان ببرد نادیده گرفته شوند، وقتی پیروزی‌های تاکتیکی به عنوان مسیری تضمین‌شده برای پیروزی استراتژیک تلقی شوند، و در حالی که هزینه‌های جانی و مالی بی‌محابا سر به فلک می‌کشد اما هرگونه ادعای مشروعیت فرو می‌پاشد، ارزیابی مجدد اوضاع امری حیاتی می شود. در ویتنام، پاسخ به تلفات فزاینده صرفاً کلمه «بیشتر» بود؛ سربازان بیشتر، بمب‌های بیشتر و پول بیشتر.

شکست در نبرد مغایر با تمام ارزش‌های ما تلقی می‌شد؛ ما به جنگیدن ادامه می‌دادیم، فارغ از حد و حدود روزافزونی که بر قدرت‌ ما تحمیل می‌شد. هنگامی که سرانجام کار با خروج شتاب‌زده ایالات متحده از سایگون در سال ۱۹۷۵ به پایان رسید، بسیاری از رهبران نظامی و سیاسی همچنان نمی‌فهمیدند چگونه ایالات متحده تقریباً در هر درگیری کوچک، نبرد و جنگی پیروز شده اما کل جنگ را باخته است.

ارتشی که من در سال ۱۹۷۷ وارد آن شدم، با عواقب جنگ ویتنام دست‌وپنجه نرم می‌کرد. «سود سهام صلح» به معنای کاهش چشمگیر در نیروی انسانی و بودجه بود. آمادگی در تمام نیروها به پایین‌ترین حد خود رسیده بود: ثبت‌نام در ارتش ۶۰ هزار نفر کاهش یافته و تعداد ناوهای نیروی دریایی از حدود ۶۵۰ فروند به کمی بیش از ۵۰۰ فروند تنزل کرده بود.

در همین حال، گذار به یک ارتش تماما داوطلبانه چالش‌برانگیز از آب درآمده بود: سوءمصرف مواد مخدر و تنش‌های نژادی بالا بود، روحیه فرماندهان ارشد و سربازان جوان هر دو پایین بود و نیروهای تازه استخدام‌شده فاقد مهارت‌های پایه بودند.

هنگامی که رئیس‌جمهور «رونالد ریگان» در سال ۱۹۸۱ قدرت را به دست گرفت، بزرگ‌ترین توسعه «صلح‌آمیز» ارتش آمریکا از زمان جنگ کره را آغاز کرد. طی هشت سال، او هزینه‌های دفاعی را ۳۵ درصد افزایش داد. مجموعه‌ای از خریدهای تسلیحاتی بزرگ صورت گرفت: تانک ام-۱ آبرامز، خودروی رزمی بردلی، هلیکوپترهای آپاچی و بلک‌هاوک، جنگنده‌های اف-۱۵ و اف-۱۶، بمب‌افکن بی-۱ و هواپیمای ای-۳ سنتری. نیروی دریایی ناوگان خود را به ۶۰۰ فروند ناو رساند که شامل ۱۵ ناو هواپیمابر، ۱۰۰ زیردریایی تهاجمی و رزم‌ناوهای مجهز به سیستم رزمی و انقلابی «ایجیس» بود. حقوق نظامیان افزایش یافت، اهداف استخدام محقق شد و استانداردها بازگشتند.

آنچه به همان اندازه مهم بود، این بود که کنگره در سال ۱۹۸۶ قانون «گلد واتر-نیکولز» را تصویب کرد. این قانون با تقویت نقش رئیس ستاد مشترک ارتش، تربیت فرماندهان رزمی منطقه‌ای به عنوان مبارزان اصلی، تضمین یکپارچه‌سازی نیروهای مشترک، بهبود برنامه‌ریزی و تدارکات مشترک، و تأسیس فرماندهی عملیات ویژه ایالات متحده، ارتش را به‌کلی دگرگون ساخت.

تا سال ۱۹۹۰، ارتشی که من در دهه ۱۹۷۰ وارد آن شده بودم، متحول شده بود. نیروهای ما به خوبی آموزش‌دیده، مجهز و بسیار باانگیزه بودند و مهم‌تر از همه، به یک رهبری درست و حسابی مجهز شده بود.

در ژوئیه ۱۹۹۰، سن‌دیگو را برای یک ماموریت معمول شش‌ماهه به سوی اقیانوس آرام غربی ترک کردم. من فرمانده واحد نیروهای ویژه (SEAL) بودم که به اسکادران آبی‌خاکی پنجم و سیزدهمین واحد اعزامی تفنگداران دریایی فرماندهی می‌کردم.

اطلاعات کمی در این باره داشتم که این ارتش احیاشده و رهبران غیرنظامی ما در آستانه آزمونی بزرگ قرار دارند؛ آزمونی که این پرسش را مطرح می‌کرد که آیا ایالات متحده از ویتنام و سایر ماموریت‌های شکست‌خورده گذشته درسی آموخته است یا خیر.

آیا ارزشش را دارد؟

در ۲ اوت ۱۹۹۰، «صدام حسین»، ارتش عراق را روانه کویت کرد. در عرض چند ساعت پس از تهاجم، شورای امنیت ملی تشکیل جلسه داد و گزینه‌های اقدام ایالات متحده به رئیس‌جمهور ارائه شد. «لارنس ایگلبرگر»، معاون وزیر امور خارجه، تاکید کرد:«این نخستین آزمون نظام پسا جنگ است ... اگر صدام موفق شود، دیگران نیز ممکن است همین کار را امتحان کنند».

خوشبختانه، رهبری آمریکا هرگز قوی‌تر و باتجربه‌تر از این نبود و به‌ویژه در زمان جنگ، رهبری اهمیت دارد. رئیس‌جمهور «جورج اچ. دبلیو. بوش» زمانی که هواپیمایش در نزدیکی «ایوو جیما» سرنگون شد و توسط یک زیردریایی آمریکایی نجات یافت، خلبان جوانی بود.  بوش جنگ را می‌فهمید. او بعدتر به عنوان سفیر ایالات متحده در سازمان ملل متحد، سفیر دوفاکتو در چین، مدیر آژانس اطلاعات مرکزی (سیا) و معاون رئیس‌جمهور خدمت کرده بود. هیچ‌یک از روسای جمهور تاریخ آمریکا با این میزان تجربه در امنیت ملی وارد کاخ سفید نشده بودند.

با این وجود، بوش خود را در جمع برخی از برجسته‌ترین دیپلمات‌ها، افسران نظامی، متخصصان اطلاعاتی و متفکران استراتژیک زمان خود یافت: برنت اسکوکرافت (مشاور امنیت ملی)، جیمز بیکر (وزیر خارجه)، دیک چنی (وزیر دفاع)، کالین پاول (رئیس ستاد مشترک ارتش) و بسیاری دیگر.

«فرماندهی مرکزی ایالات متحده» (سنتکام)، که قرار بود تلاش‌های نظامی علیه صدام را هدایت کند، تحت فرماندهی ژنرال «نورمن شوارتسکف» بود. او که کهنه‌سرباز ویتنام بود، سه ستاره نقره ای و دو مدال قلب بنفش برای جراحات رزمی دریافت کرده بود. پس از بازگشت از ویتنام گفته بود:«هیچ‌کس ضدجنگ‌تر از یک انسان باهوش که به جنگ رفته نیست ... و وقتی آن‌ها می‌خواهند دوباره مرا بفرستند، باید بایستم و از خودم بپرسم "آیا ارزشش را دارد؟" این نقطه بسیار خطرناکی برای کشور است که ارتش خودش بایستد و چنین پرسشی بپرسد». مواجهه صادقانه با این پرسش - آیا ارزشش را دارد؟ - ضرورت یک رهبری خوب است. بوش با دقت هزینه‌ها و ریسک‌های رویارویی با صدام را سنجید و به این تصمیم رسید که جنگ ارزشش را دارد.

رهبران سیاسی و نظامی ایالات متحده به همراه یکدیگر، استراتژی‌ای با اهداف روشن تدوین کرده و حمایت مردمی و بین‌المللی را برای عملیات پیش رو شکل دادند. این اقدام به بهترین کاربرد قدرت سیاسی و نظامی در تاریخ معاصر آمریکا بدل شد و موفقیت آن شایسته توجه است.

موفقیت جنگ خلیج فارس بر چندین اصل بنیادین استوار بود که در قلب استراتژی آمریکا جای داشتند:

نخست، اینکه ایالات متحده باید کار را با در دست گرفتن موضع اخلاقی برتر آغاز کند. موضع برتر به این معناست که هنگام رویارویی با دشمن، موقعیت مسلطی داشته باشید. موضع اخلاقی برتر نشان می‌دهد که مبارزه ارزشمند است. با این رویکرد، رهبران می‌توانند به نیروها انگیزه بدهند، مردم را تهییج کنند و متحدان را گرد هم آورند. بلافاصله پس از تهاجم صدام، بوش دستور استقرار نیروهای نظامی در منطقه را صادر و با عربستان سعودی برای ایجاد جای‌پایی در این پادشاهی (در صورت نیاز به اقدام نظامی) همکاری کرد.

بوش همچنان امیدوار بود از مناقشه اجتناب کند، اما شباهتی میان «وضعیت خلیج فارس و وضعیت منطقه راینلند در دهه ۱۹۳۰ (زمانی که هیتلر معاهده ورسای را نادیده گرفت و وارد آن شد)» می‌دید. با این حال، او می‌دانست که باید جامعه بین‌المللی و مردم آمریکا را متقاعد کند که هر اقدامی که انجام می‌دهد اخلاقی، مشروع و در راستای منافع ایالات متحده و متحدانش است.

بوش و تیمش دست به یک تلاش دیپلماتیک همه‌جانبه زدند تا حمایت کشورهای عربی منطقه، متحدان اروپایی و مسکو و پکن را جلب کنند. اگرچه بوش نسبت به سازمان ملل تردید داشت، اما با این وجود خواستار قطعنامه‌های متعدد سازمان ملل شد که تهاجم عراق را محکوم، تحریم‌های اقتصادی گسترده‌ای اعمال و در صورت لزوم مجوز استفاده از زور را صادر می‌کرد.

هم‌زمان، او دلیلِ اقدام را برای مردم آمریکا تشریح کرد که اکثریت قاطع آن‌ها در نهایت با نحوه مدیریت بحران توسط او موافقت کردند. اگرچه بوش باور داشت به عنوان فرمانده کل قوا اختیار اعزام نیروهای نظامی بدون تأیید کنگره را دارد، اما خواستار حمایت «کاپیتول هیل» شد و آن را دریافت کرد.

دوم، بوش و دولت او ارزش ایجاد یک ائتلاف بین‌المللی را درک کردند، با وجود اینکه ایالات متحده از نظر نظامی قدرت آتش کافی برای اقدام یک‌جانبه را داشت. بخشی از این امر به دلیل مشروعیت‌بخشی و بخشی برای ارسال یک پیام بود. تهاجم صدام فرصت مناسبی برای شکل‌دهی به آنچه برخی در دولت «نظم جدید جهانی» می‌نامیدند فراهم کرد؛ نظمی که در آن با تجاوز از طریق اقدام دسته‌جمعی مقابله می‌شد، قدرت‌های بزرگ علی‌رغم تفاوت‌های ایدئولوژیک گرد هم می‌آمدند، و سازمان ملل و حقوق بین‌الملل نقش کلیدی ایفا می‌کردند نه اینکه نادیده گرفته شوند.

بوش از روابط شخصی و قوی خود که طی دوران طولانی خدمت عمومی ایجاد کرده بود استفاده کرد و حمایت همگان را جلب نمود؛ از هلموت کهل (صدراعظم آلمان) و فرانسوا میتران (رئیس‌جمهور فرانسه) گرفته تا ملک فهد (پادشاه عربستان)، حسنی مبارک (رئیس‌جمهور مصر) و میخائیل گورباچف (رهبر شوروی). جیمز بیکر نیز به عنوان وزیر خارجه دست به دیپلماسی رفت‌وبرگشتی در سراسر جهان زد که به تقویت این ائتلاف انجامید.

در نهایت، ایالات متحده صرفاً حمایت جامعه بین‌المللی را به دست نیاورد؛ بلکه بخش عمده‌ای از هزینه‌های مناقشه توسط دیگران پرداخت شد. نیروی ائتلافی که در نهایت گرد آمد (۷۵۰ هزار نیرو از ۳۶ کشور شامل ۵۴۰ هزار آمریکایی) بزرگ‌ترین نیروی رزمی از زمان جنگ جهانی دوم بود. این نیرو به شکلی حیاتی شامل یک ائتلاف عربی با نیروهایی از عربستان سعودی، کویت، مصر، سوریه، قطر، امارات متحده عربی، عمان و بحرین بود.

مدیریت ائتلاف چالش‌برانگیز بود؛ وینستون چرچیل (نخست‌وزیر بریتانیا) زمانی به کنایه گفته بود:«تنها یک چیز بدتر از جنگیدن با متحدان وجود دارد، و آن جنگیدن بدون آن‌هاست». اما بوش درک می‌کرد که حمایت بین‌المللی مشروعیت عملیاتی و ثبات منطقه‌ای به همراه دارد و پیامی قاطع به صدام و جهان می‌فرستد.

سوم، بوش و مشاورانش مصمم به تعیین اهداف روشن با ابعاد هم‌راستای سیاسی و نظامی بودند. از نظر سیاسی، هدف، حمایت از حقوق بین‌الملل و بازگرداندن صلح به منطقه بود. اهداف نظامی از اهداف سیاسی پشتیبانی می‌کرد. ائتلاف، ارتش عراق را از کویت بیرون می‌راند، اما در انجام این کار می‌کوشید تلفات نیروهای خودی را به حداقل برساند، ائتلاف را حفظ و مدت زمان جنگ را محدود سازد. رهبران آمریکا از ابتدا صریح بودند: هیچ پیشروی به سوی بغداد یا درگیری فرسایشی با ارتش عراق در کار نخواهد بود.

با این حال، با وجود این اهداف محدود، اما هیچ‌یک از رهبران غیرنظامی یا نظامی دچار این توهم نبودند که موفقیت آسان یا بی‌هزینه خواهد بود. بیرون راندن دشمنی مصمم که زمین را در اختیار دارد، نیازمند آتشی عظیم و تمایل به تعهد در عملیات زمینی است. همان‌طور که «کارل فون کلاوزویتس» در کتاب «درباره جنگ» تأکید می‌کند، دفاع قوی‌تر از حمله است، زیرا دفاع تنها باید حفظ و محافظت کند، در حالی که حمله باید اراده خود را بر دشمن تحمیل نماید. او استدلال می‌کند که تنها راه غلبه بر قدرت ذاتی دفاع، آتش فوق‌العاده سنگین است.

عراقی‌ها آماده دفاع از زمینی بودند که در کویت تصرف کرده بودند؛ آن‌ها مالک زمین بودند، جغرافیا به نفع‌شان بود و پس از هشت سال نبرد با ایرانی‌ها، یک نیروی جنگی باتجربه در اختیار داشتند. اما چنی، پاول و شوارتسکف اصول جنگ را می‌فهمیدند. آن‌ها هدفی کاملاً مشخص داشتند، قدرت آتش آمریکا را در مهم‌ترین مناطق متمرکز کردند، ریسک را در مناطق کم‌اهمیت‌تر پذیرفتند و آماده مانور علیه دشمن بودند. آنها متعهد بودند که پس از دستیابی به اهداف، منطقه را ترک کنند و اجازه ندهند جنگ بیش از حد طول بکشد.

دست‌یابی به این اهداف به معنای اعزام نیروی زمینی بود؛ نیروهای بسیار زیاد. رهبران نظامی و غیرنظامی ایالات متحده درک می‌کردند که شکست دادن عراقی‌ها به چیزی بیش از قدرت هوایی نیاز دارد. در همان ابتدا، چنی خاطرنشان کرد:«تاریخ کارزارهای هوایی نشان می‌دهد که آن‌ها چندان موفق نیستند».

پاول نیز موافق بود:«برای بازداشتن بیشتر اقدام عراق علیه عربستان، به نیروهای زمینی آمریکا نیاز است ... این به معنای یک رویارویی بزرگ خواهد بود. بیشتر نیروهای آمریکایی باید نه برای یک یا دو روز، بلکه برای مدتی طولانی متعهد به ماندن شوند». اگر در بیش از چهار دهه خدمت نظامی یک درس مهم آموخته باشم، این است که برای شکست دادن دشمن، باید روی زمینی که او عزیز می‌دارد بایستید و مالک آن شوید.

به همین دلیل بود که اسکندر به پارس حمله کرد، ویلیام فاتح از کانال مانش گذشت و وارد انگلستان شد، چنگیزخان به چین تاخت، شرمن به سوی آتلانتا رفت، متحدین در نورماندی پیاده شدند و ایالات متحده وارد کویت شد. (به همین دلیل است که روس‌ها تا زمانی که کی یف را در اختیار نداشته باشند هرگز پیروز نخواهند شد). اما همان‌طور که چنی هشدار داد:«ما تنها در صورتی باید این کار را آغاز کنیم که آماده باشیم آن را تا پایان دنبال کنیم ...  مشکل این است که مردم آمریکا ممکن است تحمل کمی برای جنگ داشته باشند».

«عملیات طوفان صحرا» با حملات هوایی در ساعت ۰۲:۳۸ بامداد به وقت بغداد در ۱۷ ژانویه ۱۹۹۱ آغاز شد. پس از ۴۳ روز عملیات هوایی و ۱۰۰ ساعت عملیات زمینی، اهداف سیاسی و نظامی واشنگتن محقق شده بود. ارتش عراق از کویت بیرون رانده و بیشتر نیروهای آمریکایی به زودی راهی خانه شدند. بوش در دفترچه خاطرات خود نوشت:«ما در حال انجام کاری شایسته و خوب هستیم. ویتنام به زودی پشت سر ما خواهد بود».

درس‌های نیاموخته

«طوفان صحرا» یک «باز تنظیم» (Reset) بود، اما نه به آن شکلی که باید می‌بود. این عملیات فرصتی ارائه داد تا درس‌هایی درباره نحوه استفاده کارآمد از زور و اینکه قدرت نظامی چه کاری را می‌تواند و چه کاری را نمی‌تواند انجام دهد، درونی شود. در عوض، موجی از خودشیفتگی و سرمستی از پیروزی را برانگیخت.

وقتی من از «طوفان صحرا» بازگشتم (جایی که یک واحد عملیات ویژه را رهبری کرده بودم) احساس نشاط و هیجان ملموس بود: ما دوباره برنده شده بودیم. این پیروزی مست‌کننده بود و ما را به سوی این باور غلط کشاند که قدرت ما می‌تواند تقریباً هر کاری انجام دهد تا جهان را طبق میل ما شکل دهد.

افزون بر این سرمستی، فناوری‌ای بود که در برابر عراق به نمایش درآمده بود. تسلیحات هدایت‌شونده دقیق می‌توانستند یک بمب ۵۰۰ پوندی را از ارتفاع ۲۰ هزار پایی درست روی یک هدف متحرک فرود آورند. موشک‌های کروز تاماهاوک می‌توانستند از ناوها و زیردریایی‌ها در صدها مایل دورتر شلیک شوند.

یک ماهواره و یک «جی پی اس» می‌توانست یک گردان پیاده‌نظام را در شب از میان یک کویر هدایت کرده و به مقصد دقیق برساند، و سیستم راداری حمله و نظارت هدف مشترک (JSTARS) می‌توانست مانورهای ارتش عراق را حین حرکت مشاهده کند. سیستم‌های فرماندهی و کنترل دیجیتال می‌توانستند دستورات پروازی کامپیوتری، ارتباطات ماهواره‌ای امن و ابزارهای برنامه‌ریزی دیجیتال فراهم کنند. هیچ ارتشی در تاریخ هرگز مانند ما در طول «طوفان صحرا» بر فضای نبرد با این دقت مسلط نشده بود.

منطقی بود که بر اساس این موفقیت، انقلابی در امور نظامی ایجاد شود که نحوه جنگیدن ایالات متحده را بهبود بخشد. اما این تجربه همچنین به این باور عمومی دامن زد که فناوری می‌تواند بر اصطکاک‌ها، هزینه‌ها و خطرات ذاتی جنگ غلبه کند. در دهه ۱۹۹۰، ماموریت‌های نظامی ایالات متحده همسو با اعتمادبه‌نفسِ حاصل از «طوفان صحرا» و امیدهای جهانِ پسا جنگ سرد، بر پشتیبانی از هنجارها و مهار آسیب‌های بشردوستانه متمرکز بود؛ برخی موفق (بوسنی و کوزوو) و برخی ناموفق (سومالی). اما پس از ۱۱ سپتامبر بود که ناکامی در یادگیری درس‌های درست از جنگ خلیج فارس روشن شد؛ همراه با سوءتفاهمی مداوم درباره حدود قدرت آمریکا و اینکه ارتش چه کاری را می‌تواند و چه کاری را نمی‌تواند انجام دهد.

جنگ در افغانستان با نیات درست آغاز شد اما به نبردی فرسایشی با اهداف متغیر، اهداف نظامی و سیاسیِ ناهماهنگ، و یک نیروی مصمم طالبان که در زمین خانگی خود می‌جنگید بدل گشت. حتی پس از عملیات ویژه‌ای که منجر به کشته شدن اسامه بن لادن (رهبر القاعده) شد، اهداف در افغانستان مدام تغییر می‌کرد. طبق معمول، نقطه قوت ارتش نیروهای ما بودند: آن‌ها شجاع، باانضباط و مسلط به فناوری بودند. ما مرتکب اشتباهاتی شدیم، اما هیچ کمبودی در روحیه جنگندگی یا پیروزی‌های تاکتیکی وجود نداشت.

حتی حمایت عمومی در طول بیشترِ جنگ قوی باقی ماند. اما ما با این فرض دچار لغزش شدیم که پیروزی سریع می‌تواند به مهمات و چالش‌های پیچیده مبارزه با شورش، انجام عملیات ضدتروریسم و ملت‌سازی تعمیم یابد. مبادا در نقد استراتژی آمریکا خیلی حق به جانب به نظر برسم: به عنوان یک فرمانده رزمی در افغانستان، خودم هم در همین تله افتادم که باور کنم سربازان بیشتر، تسلیحات بیشتر و پول بیشتر می‌تواند برخی از لاینحل‌ترین مشکلات را حل کند. چنین نبود.

جنگ عراق نیز که در ابتدا بر مبنای مستنداتی به‌مراتب سست تر آغاز شده بود، به ماموریتی ضدشورش و ضدتروریسم با نیروهای ناکافی، ائتلافی کوچک و جدول زمانی مدام در حال تغییر تنزل یافت. بار دیگر نیروهای ما تمام آن چیزی بودند که مردم آمریکا می‌توانستند آرزو داشته باشند، اما رهبران ما بارها اصول بنیادی جنگ را نادیده گرفتند.

ادعای ما برای موضع اخلاقی برتر بر پایه اطلاعات جاسوسی معیوب بود، حمایت بین‌المللی ما محدود بود، و اهداف ما از برکناری صدام به تلاش برای ساخت یک دموکراسی به سبک غربی تغییر یافت. ما ممکن است با نیاتی منطقی وارد عراق و افغانستان شده باشیم اما تا به امروز، دستاوردهای بسیار ناچیز با هزینه‌ای هنگفت برای ارتش، نیروهای ما، جبهه داخلی و مشروعیت بین‌المللی ما به دست آمده است.

توهم شکست‌ناپذیری 

با این حال، حتی این تجربیات اخیر (که چند تن از اعضای کلیدی دولت ترامپ شخصاً در دوران خدمت نظامی خود شاهد آن بودند) نتوانست در اوایل سال جاری میلادی هنگام مواجهه با ایران، احتیاطی ایجاد کند. باید به روشنی گفت که ایران مسؤول مرگ صدها تن از نیروهای آمریکایی است.

با توجه به سقوط دولت اسد در سوریه، تضعیف قدرت حماس در غزه و تضعیف حزب‌الله در لبنان و پس از دستگیری نیکلاس مادورو (رئیس‌جمهور ونزوئلا) برای سیاست‌گذاران آمریکایی بسیار آسان بود که بار دیگر فرض کنند قدرت فناوری، ما را عملاً شکست‌ناپذیر کرده است. اما دلیلی وجود دارد که چرا هیچ رئیس‌جمهور آمریکایی از سال ۱۹۷۹ نتوانسته دست به تغییر رژیم در ایران بزند. چالش‌های مشروعیت، ائتلاف‌سازی و جغرافیا؛ اراده طرف مقابل؛ و این واقعیت که برای دستیابی به چنین هدف جاه‌طلبانه‌ای لازم است چکمه‌های آمریکایی روی زمین قرار گیرند، همگی مهم هستند.

از آغاز جنگ با ایران، هیچ تلاشی برای ایجاد مشروعیت بین‌المللی صورت نگرفت. این جنگ در ۲۸ فوریه با حمله مشترک آمریکا و اسرائیل آغاز شد. برای وخیم‌تر شدن اوضاع، یک حمله هوایی در همان ابتدا یک مدرسه ابتدایی ایرانی را هدف قرار داد که به کشته شدن ۱۲۰ دانش‌آموز انجامید.

اشتباهات در جنگ رخ می‌دهند، اما عدم اعتراف به اشتباه ما، بر حس نامشروع بودن و کینه‌توزی افزود. دولت ترامپ به هیچ‌یک از متحدان آمریکا درباره حمله قریب‌الوقوع اطلاع نداد - به‌ویژه کشورهای عرب - که این امر از همان ابتدا به فقدان اعتماد منطقه‌ای منجر شد. بعدها، زمانی که رئیس‌جمهور خواستار حمایت متحدان برای بازگشایی تنگه هرمز شد، با برخورد سرد بین‌المللی مواجه گشت. این امتناع تعجبی نداشت: ترامپ به رفتارهای تند و زننده با رهبران اروپایی معروف بود.

هرگز درک روشنی از اهداف وجود نداشت. دولت در ابتدا گفت که خواستار تغییر رژیم است. اما بعد ترامپ به خبرنگاران گفت که هرگز به تغییر رژیم نظر نداشته است. دولت ادعای فوریت در پیشگیری از تسلیحات هسته‌ای ادعایی ایران را مطرح کرد، اما وقتی تحت فشار قرار گرفت، چنین نگرانی‌هایی را کم‌اهمیت خواند و رد کرد. ترامپ سپس افزود چیز زیادی در ایران جز «خاکستر هسته‌ای» باقی نمانده است. پس از آنکه ایران تنگه را بست، ترامپ به جهان گفت که این موضوع اهمیت چندانی ندارد زیرا ایالات متحده نیازی به آن نفت ندارد. اهداف روز به روز تغییر می‌کردند. من هیچ شک ندارم که برنامه‌ریزان نظامی آمریکا حدود قدرت هوایی را هنگام دستیابی به اهداف ایالات متحده در ایران می‌فهمیدند؛ این باید سیگنالی به کاخ سفید می‌بود که پیروزی بعید است مگر اینکه ارتش قصد تهاجم زمینی به ایران را داشته باشد.

جغرافیا همیشه یک عامل محدودکننده بود. در حدود ۴۰ سال خدمت نظامی من که بخش عمده آن در خاورمیانه گذشت، هیچ ژنرال یا دریاسالاری را ندیدم که درباره ایران صحبت کند بدون اینکه از تنگه هرمز یاد کند. این سلاح کشتار جمعی ایرانی‌ها، سد آن‌ها در برابر تهاجم و برگ برنده آن‌ها در هر بازی بود. افزون بر این، ایران در موقعیت مدافع قرار داشت: آن‌ها تنها باید خود را حفظ و محافظت می‌کردند تا پیروز شوند و به خوبی هم محافظت کرده‌اند. جنگ آمریکا همچنین با اراده طرف مقابل محدود شد. از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸، ایران و عراق جنگی سخت را پشت سر گذاشتند. از ابتدای این جنگ باید روشن می‌بود که ایرانی‌ها خواهند جنگید و سخت هم خواهند جنگید.

حد و حدود قدرت

چنین ناکامیِ شدیدی در شناخت و درک حدود قدرت، پدیده‌ای تازه در تاریخ آمریکا یا در تاریخ نظامی به طور کلی نیست. با هر انقلاب در فناوری نظامی رهبران عمیقاً می‌خواهند باور کنند که می‌توانند ماهیت اصلی جنگ را نادیده بگیرند. همان‌طور که توانایی ما برای اعمال قدرت در سراسر جهان شگرف‌تر می‌شود، عمیقاً می‌خواهیم باور کنیم که جغرافیا دیگر مهم نیست.

همان‌طور که رسانه‌های جدید به ما اجازه می‌دهند خشم ملی را در میان جمعیت یک دشمن ببینیم، عمیقاً می‌خواهیم باور کنیم که می‌توانیم با ریسک یا تعهد کم باعث ایجاد تغییر شویم. همان‌طور که هوش مصنوعی تصمیم‌گیری تاکتیکی را سرعت می‌بخشد، عمیقاً می‌خواهیم باور کنیم که درس‌های تجربه نظامی را می‌توان نادیده گرفت.

این باورها توهم هستند. اما موضوع نگران‌کننده‌تر این است که چند روند ساختاری در ایالات متحده وجود دارد که نشان می‌دهد این مشکل وخیم‌تر خواهد شد؛ فارغ از اینکه درس‌های جنگ ایران در حال حاضر چقدر روشن به نظر برسند.

نخست، روند به سوی رهبری شخصی‌تر ریاست‌جمهوری است که در آن وفاداری به «رهبر» مهم‌تر از وفاداری به نهادها می‌شود. هنگامی که نهادهای طراحی‌شده برای ارائه بهترین مشاوره‌های نظامی، دیپلماتیک، اقتصادی یا اطلاعاتی به رئیس‌جمهور توسط افراد متعصب و وفادار اداره می‌شوند، این خطر وجود دارد که مشاوره‌ها – به عمد یا به سهو - برای بازتاب خواسته‌های رئیس‌جمهور جهت‌دهی و تعدیل شوند. این فاجعه است. یک مدعی رهبری به حقیقتِ عریان و بهترین مشاوره ممکن نیاز دارد؛ فارغ از موضع شخصی خود در آن موضوع. تمرکز فزاینده قدرت در قوه مجریه طی چند دولت رخ داده و علی‌رغم صداهای گاه‌وبیگاه کنگره، نشانه کمی وجود دارد که این وضعیت تغییر کند. در اینجا نیز ترامپ ممکن است یک نمونه بسیار واضح باشد، اما بعید است آخرین رئیس‌جمهوری باشد که تسلیم چنین وسوسه‌هایی شده و با محدودیت‌های کمی عمل می‌کند.

خطرات رهبری شخصی ریاست‌جمهوری با رهبری سیاسی‌تر در ارتش به شدت وخیم‌تر می‌شود. پاکسازی مداوم رهبری نظامی توسط پیت هگست (وزیر جنگ)، پویش و پویایی مدنی-نظامی را برای سال‌های آینده تضعیف خواهد کرد. ترامپ و هگست افسران ارشد را تقریباً در تمام نیروها به خروج واداشته‌اند، از جمله رئیس ستاد مشترک ارتش، فرمانده عملیات‌های دریایی، و رئیس ستاد ارتش. هگست به شکل بی‌سابقه‌ای برای مسدود کردن پیشرفت شغلی مداخله کرده و شخصاً ده‌ها افسر را از لیست‌های ارتقا حذف کرده است؛ اغلب بدون هیچ توضیحی.

در حالی که رهبران نظامیِ باقی‌مانده عمدتاً متعهد به خدمت شرافتمندانه و ارائه بهترین مشاوره به رهبران غیرنظامی در پنتاگون و کاخ سفید خواهند بود، اما این پاکسازی حتماً تأثیری سردکننده و بازدارنده بر تمایل و توانایی افسران ارشد برای ارائه مشاوره‌های صریح خواهد داشت؛ به‌ویژه زمانی که صحبت از هزینه‌ها و حدودِ آنچه زور می‌تواند به دست آورد در میان باشد. در نهایت، ورود سریع فناوری‌های جدید - از هوش مصنوعی و خودروهای بدون سرنشین گرفته تا رباتیک، سیستم‌های سایبری و فضامحور - بار دیگر نادیده گرفتن اصول بنیادی جنگ را بیش از حد آسان خواهد کرد.

فناوری همیشه عامل مهمی در نحوه جنگیدن خواهد بود و هر ارتشی باید به دنبال جذابیت، بقاپذیری و آگاهی موقعیتی بیشتری باشد.  اگرچه این قابلیت‌ها لازم هستند، اما برای غلبه بر اصول بنیادین جنگ کافی نیستند. رهبران باید فناوری را همان‌گونه که هست درک کنند؛ یک ابزار توانمندساز. فناوری می‌تواند کاربرد قدرت نظامی را بهبود بخشد، اما نمی‌تواند سیاست‌های غلطی را که در وهله اول ما را به مناقشه می‌کشانند جبران کند. ارتش امروز ایالات متحده بهترین و حرفه‌ای‌ترین نیروی مسلح در تاریخ جهان است؛ بله، تاریخ جهان. اما این بدان معنا نیست که ما می‌توانیم حدود قدرت خود را نادیده بگیریم. 

ما با عدم‌قطعیت اخلاقی محدود خواهیم شد. اگر دلایل یک مناقشه مشکوک باشد، ساختن یک ائتلاف، انگیزه دادن به نیروها، حفظ حمایت غیرنظامیان و تضعیف اراده دشمن چالش‌برانگیز خواهد بود. چنین ناکامی‌هایی توضیح می‌دهند که چرا یونانی‌ها ایرانیان را در سالامیس شکست دادند، انگلیسی‌ها اسپانیایی‌ها را در گراولینز شکست دادند، جورج واشنگتن بریتانیایی‌ها را شکست داد، روس‌ها آلمانی‌ها را در استالینگراد شکست دادند، ویتنامی‌ها فرانسوی‌ها و آمریکایی‌ها را شکست دادند، و اوکراینی‌ها امروز در حال شکست دادن روس‌ها هستند. اگرچه موضع اخلاقی برتر پیروزی نظامی را تضمین نمی‌کند، اما شالوده‌ای است که موفقیت بر آن استوار است.

ما با جغرافیا محدود خواهیم شد. پیشرفت‌های فناوری هرچه باشد، جغرافیا همیشه یک عامل کلیدی در تعیین نتیجه هر درگیری خواهد بود. هر رهبر نظامی می‌داند که عوارض زمین تعیین می‌کند که دشمن چگونه خواهد جنگید، نیروهایش را کجا مستقر خواهد کرد و چگونه به نیروهایش آذوقه و تجهیزات خواهد رساند. این اقیانوس‌ها و رودخانه‌ها هستند که موانع طبیعی در برابر یک نیروی در حال پیشروی ایجاد می‌کنند، و زمین و آبراه‌ها هستند که توانایی نیروی مهاجم را برای مانور، حفظ زمین، و اعمال قدرت محدود می‌کنند. تنگه هرمز و تنگه باب‌المندب همان چالش‌هایی را ایجاد می‌کنند که کانال مانش، راین یا ولگا ایجاد می‌کردند.

ما با اراده دشمن محدود خواهیم شد. یک «غول خفته» در هر جمعیتی وجود دارد که از خواب برخواهد خاست و سخت خواهد جنگید؛ غولی که با حس حقانیت، میل به بقا یا هر دو برانگیخته می‌شود. متجاوزان، مهاجمان و زنندگان ضربه اول همگی پاسخی عمیق را از سوی جمعیتی که سعی در آرام کردنشان دارند برمی‌انگیزند.

هرگز اراده دشمن برای جنگیدن را دست‌کم نگیرید؛ خطایی که ما بارها و بارها مرتکب شده‌ایم.

ما با تردیدمان در فرستادن نیروی زمینی محدود خواهیم شد. هیچ آمریکایی نمی‌خواهد مردان و زنان جوان ما را در یک میدان نبرد خارجی از دست بدهد، اما گاهی اوقات برای دستیابی به هدفی بزرگ‌تر لازم است. در طول جنگ جهانی اول، بیش از دو میلیون سرباز جوان آمریکایی در اروپا مستقر شدند. در طول جنگ جهانی دوم، بیش از پنج میلیون سرباز با نازیسم جنگیدند و جزیره‌به‌جزیره به سمت ژاپن پیش رفتند. در هر دو مورد، همه از فداکاری آن‌ها بهره‌مند شدند. 

ما با زمان محدود خواهیم شد. این یک محدودیت منحصر به فرد برای آمریکا نیست، اما به نظر می‌رسد ما بیش از بیشتر کشورها از آن رنج می‌بریم. گفته شده که روس‌ها پیش از تسلیم شدن علف خواهند خورد! شهرت ایالات متحده این است که دیر یا زود از جنگ خسته شده و منطقه را ترک خواهد کرد. بخش عمده‌ای از این شهرت از این واقعیت ناشی می‌شود که دموکراسی ما نیازمند حمایت عمومی برای تداوم یک درگیری طولانی است. حتی با وجود دلیلی متقاعدکننده برای فرستادن مردان و زنان جوان‌مان به نبرد، هزینه جانی و مالی می‌تواند به سرعت بر حس جمعی ما از ضرورت جنگ بچربد.

در نهایت، ما با کیفیت رهبری خود (سیاسی و نظامی) محدود خواهیم شد. بدون رهبران باتجربه (رهبرانی که ضرورت ایجاد مشروعیت، ساختن ائتلاف‌ها، داشتن اهداف روشن و دست‌یافتنی، تعهد به انجام کار، و محدود کردن مدت زمان جنگ تنها به آنچه لازم است را درک کنند) تمام قدرت جهان بی‌ارزش و بی‌ربط خواهد بود.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن