بعضی از بزرگ‌ترین داستان‌های تاریخ تجارت از جاهایی شروع می‌شوند که آدم باورش نمی‌شود. سال ۱۹۴۶، درست زمانی که توکیو میان ویرانه‌های پس از جنگ دست‌وپا می‌زد، آکیو موریتا و ماسارو ایبوکا شرکتشان را با ۵۳۰ دلار سرمایه و فقط ۲۰ کارمند، در یک طبقه از یک فروشگاه نیمه ‌ویران و بمباران‌شده تأسیس کردند. آن روزها هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد این کارگاه کوچک، روزی امپراتور دنیای سرگرمی شود. سونی پایش را در مسیری گذاشت که با تمام فرمول‌های معمول بازار فرق داشت؛ آن‌ها سراغ بازارهایی می‌رفتند که هنوز وجود نداشتند و چیزهایی می‌ساختند که مردم ابتدا نیازی به حضورشان احساس نمی‌کردند. داستان واکمن نمونه بارز همین رویکرد است. وقتی این محصول سال ۱۹۷۹ به بازار آمد، منتقدان مسخره‌اش می‌کردند و می‌گفتند کدام آدم عاقلی برای یک دستگاه ناقص که قابلیت ضبط ندارد و فقط موسیقی پخش می‌کند، پول می‌دهد؟ اما این جعبه کوچک خیلی زود جایش را میان ۴۰۰ میلیون مخاطب پیدا کرد و به یک ابزار همه‌گیر تبدیل شد. پانزده سال بعد یعنی سال ۱۹۹۴، این موج بدبینی دوباره دور سر پلی‌استیشن چرخید؛ کنسولی که مدتی بعد با فروش باورنکردنی ۱۰۲ میلیون نسخه‌ای، دهان همه را بست. سونی به جای گوش دادن به غرغرهای بازار، آینده را همان‌طور که خودش می‌خواست نقاشی کرد و سبک زندگی میلیون‌ها انسان را برای همیشه تغییر داد. اما غول تکنولوژی ژاپن چطور این معجزه‌ها را رقم زد؟

باور کن، بساز، تسخیر کن!

«آکیو موریتا» و «ماسارو ایبوکا» از هر نظر با هم تفاوت داشتند. ایبوکا مهندسی خلاق و ایده‌پرداز بود؛ از آن دست آدم‌هایی که می‌توانستند ساعت‌ها در آزمایشگاه بمانند و از هیچ، یک شاهکار فنی خلق کنند. در مقابل، موریتا اگرچه فیزیکدان بود، اما ذاتاً یک بازاریاب نابغه به شمار می‌رفت؛ کسی که رگ خواب مخاطب را می‌شناخت و می‌دانست چگونه باید یک محصول را به جهان معرفی کند. این دو نفر، مکمل یکدیگر بودند؛ زوجی شگفت‌انگیز که نمونه‌شان کمتر در تاریخ کسب‌ و کار دیده شده است. موریتا از همان روزهای اول، آینده‌ سونی را در گرو جهانی شدن می‌دید. در دهه‌ی ۱۹۵۰، زمانی که تمام صنایع ژاپنی غرق در بازار داخلی بودند، او راهی نیویورک شد تا شعبه‌ آمریکای سونی را پایه‌گذاری کند. این ایده برای هیئت‌ مدیره چنان هضم‌ نشدنی و جسورانه بود که در ابتدا با آن مخالفت کردند. اما موریتا پایش را در یک کفش کرده بود و اعتقاد داشت برای تسخیر یک فرهنگ، باید در دل آن نفس کشید. او بعدها گفت: «اگر می‌خواهید دنیا را بشناسید، باید درون آن زندگی کنید.» علاوه بر این، موریتا باور سرسختانه‌ای داشت که در آن دوران با تمسخر برخی از کارشناسان همراه شد. او همیشه تأکید می‌کرد که شرکت‌ها نباید به سراغ تحقیقات مرسوم بازار و نظرسنجی بروند، بلکه باید با نگاهی شهودی به تماشای زندگی مردم بنشینند، نیازهای پنهان آن‌ها را کشف کنند و سپس دست به تولید بزنند.

شرط‌بندی روی صندلی مدیرعامل!

یک انتقام خلاقانه

تزریق امید در رگ‌های جهان