یکی از ویژگیهای دولتمردان امروز در واشینگتن این است که از جهان عکسهای لحظهای میگیرند و باور دارند که آن عکسها درواقع داستان همیشگی جهان است و خواهد بود. اما واقعیت دیگری در جهان وجود دارد: اینکه جهان سر جای خودش نمیماند.
حالا موضوع آسیا هم همین است. آنچه اساساً پس از دهه ۱۹۵۰ در آسیا رخ داد، به نظر من یک دوره عمیق و بنیادین از بازیابی بود و بازیابی جایگاه آسیا در جهان را به دنبال داشت. اگر به تاریخی که در دسترسمان است مراجعه کنیم و مثلاً حدود سال ۱۸۰۰ میلادی را در نظر بگیریم، متوجه میشویم که آسیا ۶۰ تا ۷۰ درصد جمعیت جهان و ۶۰ تا ۷۰ درصدِ اقتصاد جهان را (بر اساس تولید ناخالص داخلیِ اندازهگیریشده با قیمتهای بینالمللی) تشکیل میداد.
در نیمه اول قرن بیستم اما اوضاع آسیا بد شده بود و تا ۱۹۵۰ احتمالاً سهم آسیا به چیزی حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد کاهش یافته بود. درواقع آسیا در هم شکسته شده بود. سطح زندگی در آسیا به اندازه یکسوم یا یکچهارمِ سطح جهانی و به اندازه یکدهمِ اقتصادهای پیشرفته غربی و آمریکا بود.
اما نکته اینجاست که آسیا به تدریج شروع به بستن این شکاف کرد. انواعی از حاکمیت در آسیا توانستند توسعه را طوری پیش ببرند که درست ریشه بگیرد.
اینجا مثال چین را مطرح میکنم. چین، پس از چندین دهه مملو از آشفتگیها و لغزشها که از اواخر دهه ۱۹۷۰ آغاز شد، سریعترین بازیابی اقتصادی، در تمام تاریخ بشر را به دست آورد. چین در واقع چهار دهه رشد اقتصادیِ حدود ۱۰ درصد در سال داشت. وقتی سالی ۱۰ درصد رشد میکنی، اقتصاد را هر ۷ سال دو برابر میکنی. و این یعنی در بازهای ۳۵ ساله، اقتصاد را ۵ بار دو برابر کردهای، که یعنی ۲ ضربدر ۲ ضربدر ۲ ضربدر ۲ ضربدر ۲، که میشود ۳۲ برابر افزایش. در واقع، اقتصاد چین به شکلی عظیم گسترش یافت؛ سرمایهگذاریهای عظیم، پساندازهای عظیم، و خلاصه کاری که به نظر من باورنکردنی میآمد.
خود من در جریان امور مربوط به حرفهام از سال ۱۹۸۱ تاکنون شاید بیشتر از صد بار به چین سفر کردم و شاهد این بودم که چین به تدریج از فقر فاصله گرفت. چین بهترین نمونه از بازیابی آسیا بود.
بریکس و جهان چندقطبی جدید
این برخاستن و بازیابی آسیا، که من آن را بازگشت آسیا به صحنه مرکزی مینامم، یعنی که از امروز، آسیا دوباره نیمی یا بیشتر از اقتصاد جهان است. از طرف دیگر، اقتصاد چین حالا ۳۰ درصد بزرگتر از چین است. اندازهگیریهایی هم که در این زمینه انجام شده، با معیارهای بینالمللی بوده.
حالا در این شرایط باید توجه داشت که جهان غرب دو ایده را دنبال میکند. اولی همان ایده جهان بهرهبری غرب و درواقع ایده جهان بهرهبری آمریکا، که دولتهای مختلف در واشینگتن تا همین امروز روی آن تاکید داشتهاند. دومی هم آن ایده اروپایی است که الان شاهدش هستیم و بر اساسش اروپاییها مدعیاند که دنبالهرو و همراه آمریکا هستند؛ چون همه با هم امپراتوری غرب را تشکیل میدهند و همه با هم یک خانواده را تشکیل میدهند و ارزشهایشان با بقیه دنیا فرق دارد و به همین خاطر قادر به تداوم سلطه خودشان بر دنیا هم خواهند بود.
به نظرم شکی نیست که این ایدهها امروز به شدت از مد افتادهاند و تاریخشان گذشته است.
واقعیت این است که آمریکا در زمینه اقتصادی توسط چین پشت سر گذاشته شده. در مورد اینکه هر کدام از دو کشور چین و آمریکا در بخش صنعت یا در بخش فناوریهای بسیار پیشرفته و هوش مصنوعی و نوآوریهای مرتبط با آنها چطور در حال رقابت با هم هستند هم حرف و حدیثهای زیادی مطرح است. در مقطع کنونی آمریکا نمیتواند ادعا کند که حتماً از چین جلو زده است. با این حال، موضوع بریکس هم به این جریانات مربوط است.
عضویت بریکس و وزن اقتصادی
اگر بخواهم حرف سادهای بزنم باید بگویم معنای بریکس این است: گروهبندیِ کشورهایی که دوباره جای پای خود را در جهان یافتهاند؛ همان جهانی که روزگاری مستعمره یا کوبیدهشده توسط جهان غرب بود، اما حالا دوباره جای پای خود را یافته است. از نظر اقتصادی و فناوری، چین در این عرصه پیشرو است اما مثلاً کشوری مثل هند هم چندان عقب نیست. توجه داشته باشید که این دو، چین و هند با هم، ۳۷ درصد از جمعیت جهان را تشکیل میدهند. و حالا چین حدود ۱۹ تا ۲۰ درصد تولید جهان را در دست دارد. این را مقایسه کنید با ۱۴ تا ۱۵ درصد تولید جهان که در آمریکا انجام میگیرد. هند هم که سومین اقتصاد بزرگ جهان است، در بریکس عضویت دارد و از آن اقتصادهایی است که هر لحظه ممکن است به نوعی شگفتزدهمان کند. اقتصاد این کشور خاص است؛ شبیه ژاپن نیست، شبیه آلمان نیست، بلکه خود هند است. به برآورد من، هند تا اواسط این قرن دومین اقتصاد بزرگ جهان خواهد شد. پس در آینده در بریکس هم چین را داریم که غول اقتصادی جهان است و هم هند را داریم که شماره دوی جهان خواهد شد. در چنین سناریویی، آمریکا سومین اقتصاد بزرگ جهان خواهد بود و رقبایی مثل چین و هند را در بریکس پیش روی خود خواهد دید.
حالا به موضوع نشست اخیر بریکس برگردیم. پنج عضو اصلی بریکس که در آن حاضر بودند: برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی. پنج و نیم عضو دیگر هم هستند؛ یعنی اتیوپی، مصر، امارات متحده عربی، ایران و اندونزی. و آن نیمهای که دم در نشسته عربستان سعودی است، که در نشست بریکس در دهلی نو حاضر بود. درواقع وزیر خارجه عربستان سعودی آنجا بود، اما این کشور خود را عضو کامل بریکس نمینامد. علتش هم این است که هنوز تلاشش بر این است که میان محافظ قدیمیاش آمریکا (هرچند که دیگر وظایف محافظتش را هم انجام نمیدهد) و بریکس موش بدواند و دو دستگی ایجاد کند. پس اینهایی که گفتم ۱۰ و نیم کشورند. و ده تای دیگر هم عضوهای وابسته بریکس هستند.
اگر ده عضو اصلی بریکس را جمع بزنیم، میبینیم که تقریباً ۵۰ درصد جمعیت جهان را تشکیل میدهند و حدود ۴۱ درصد تولید جهان هم مال آنهاست. و اگر آن را با کشورهای گروه هفت یعنی آمریکا، کانادا، انگلیس، فرانسه، ایتالیا، آلمان و ژاپن مقایسه کنیم میبینیم که آنها حدود ۲۹ درصد تولید جهان را تشکیل میدهند که در مقایسه با ۴۱ درصدِ بریکس چندان رقم جالبی نیست. بریکس مشخصاً یک بلوک اقتصادی بزرگتر است.
در مورد مقایسه جمعیت آنها هم اوضاع جالب است. جمعیت کل اتحادیه اروپا را که ۴۵۰ میلیون نفر است در نظر بگیرید. جمعیت انگلیس و آمریکا و کانادا و بعد جمعیت ژاپن، کره جنوبی، استرالیا و نیوزیلند را هم اضافه کنید. این یعنی جهان غرب را با آن کشورهایی که در جغرافیای غرب نیستند اما خودشان را غربی حساب میکنند ترکیب کنید. مجموع همه اینها میشود یک میلیارد نفر. در مقابل، جمعیت کشورهای بریکس ۴ میلیارد نفر است. پس یک میلیارد نفر در غرب، یعنی ۱۲ درصدِ جمعیت جهان. واقعیت جهان این است.
اما دولتمردان مثلاً در آمریکا خیلی به این موضوعات توجه ندارند. آنها در اقتصاد بسیار ضعیفاند و در امور شناختی هم بسیار ضعیفاند. در گذشته آنها سعی کردند اوضاع جهان را به نفع خودشان مصادره کنند. در دهههای قبل از ۱۹۵۰ میلادی هم فرصتهای زیادی برای توسعه در آسیا و آفریقا وجود داشت. اما ایده غربیها این بود که شما هنوز مستعمره یک امپراتوری هستید و بهتر است به فکر توسعه نباشید. مسئولیت شما به عنوان مستعمره این است که مواد خام برای ما تولید کنید. و البته برای این منظور اصلاً حتی نیازی به تحصیلات هم نیست. فقط باید کارگر ما باشید.
اما بعد از ۱۹۵۰ میلادی اوضاع در جهان تا حدی تغییر کرد. اول هند استقلال پیدا کرد. بعد تأسیس جمهوری خلق چین را داشتیم و رهایی چینیها از آن قرنی که آن را قرن تحقیر مینامند. بعد ظهور اندونزی مستقل را داشتیم. به تدریج در دهههای بعدی این کشورهای پرجمعیت و پر پتانسیل به این نتیجه رسیدند که میخواهند غیرمتعهد باشند چون میخواهند توسعه پیدا کنند. منظورشان از عدم تعهد این بود که نمیخواهیم میان دو اردوگاه رقیب، یک طرف انتخاب کنیم. ما توسعه اقتصادی میخواهیم.
در این میان، آمریکا احساس میکرد که نباید گردانندگی نمایش در جهان را از دست بدهد. به همین خاطر، از نظر نهادی، آمریکا چنگالهایش را بر تمام نهادهای بینالمللی حفظ کرده و همواره دیگران را تهدید میکند. از حق وتو و اختیارات ویژه خودش بهعنوان میزبان سازمان ملل متحد استفاده میکند. در مورد صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی و نهادهای دیگر هم تمام نفوذ مورد نظر خودش را اعمال میکند و هدفش این است که بگوید «ما هنوز رهبر جهان هستیم.» همین امروز را ببینید، دونالد ترامپ خودش را رئیس جهان مینامد، و راستش را بخواهید، جدی هم میگوید. این یک نوع خاص از جهل و توهم است، اما شوخی نمیکند. جدی میگوید. این باور طبقه سیاسی آمریکاست.
آنها حالا به خوبی میدانند که رقبای زیادی دارند. اما قصد دارند با نفوذ رقبا مقابله کنند و برای همین منظور هم جنگ راه میاندازند چون معتقدند که اگر هژمونی خود را حفظ نکنند آینده جهان را از دست خواهند داد. و بنابراین جنگهایی داریم که یکیاش در اوکراین شعله میکشد، جنگی ناشی از توسعهطلبی آمریکا که همین نومحافظهکارها در دهه ۱۹۹۰ پایهگذارش بودند و اصرار کردند که ما باید ناتو را به اوکراین یا گرجستان یا هر جا که بخواهیم گسترش دهیم؛ چون کنترل جهان با ماست و نباید کنترل را از دست بدهیم. در همین راستا بود که جنگ در ایران را هم راه انداختند. به همین دلیل است که واشینگتن عملاً اسرائیل را بهعنوان سد نظامی خودش به کار میبرد تا بتواند هژمونی مورد نظر خود را در خاورمیانه حفظ کند.
با این حال، از مجموع این کارها چیز زیادی حاصل نشده است. جنگها ادامه دارند اما حمایت جهانی از کشورهایی که جنگها را راه انداختهاند وجود ندارد. اینجا صرفاً شاهد خشونت بیپایان هستیم.
بنیاد راکفلر اخیراً یک نظرسنجی منتشر کرد که نشان میداد حمایت از رهبری آمریکا در سراسر جهان سقوط کرده است و جهانیان میخواهند توسط سازمان ملل متحد، توسط همکاری جهانی و توسط حاکمیت قانون رهبری شوند، نه توسط یک هژمون. و من هم شدیداً طرفدار این ایده هستم.
زندگی در جهانِ پساهژمونیک
به بحث بریکس برگردیم. اعضای بریکس میگویند ما نماینده کشورهای نوظهور و در حال توسعه هستیم؛ یعنی عملاً همه بهجز آن فهرست متحدان پردرآمد آمریکا، که شامل حدود ۸۵ درصد جمعیت جهان میشود. آنها به سادگی میگویند ما جای خودمان را در جهان میخواهیم. دوران دستور دادن آمریکا و غرب دیگر بس است. این کشورها از ۱۷۵۰ تا شاید سال ۲۰۰۰ یا حدود آن بالاخره به رغم فشار ایدههای غربی و استعمار دوام آوردند و جلو آمدند. اما حالا دیگر آن دوران از نظر همهشان سپری شده. آنها معتقدند که اکنون واقعاً در جهانی چندقطبی هستیم و باید به شکلی صلحآمیز در آن زندگی کنیم.
اینجا بحث نظم چندجانبه جهانی اهمیت زیادی دارد چون مطالبه برای نوزایی یا بازآفرینی نظم تجارت جهانی هم در آن مطرح است. آمریکا در عرصه تجارت جهانی تا جایی که توانسته سعی کرده جلوی چندجانبهگرایی را بگیرد چون اینطور به سود خودش است. اما اعضای بریکس را دیگر نمیتوان در این زمینه ساکت کرد. آنها هم قدرت ناشی از جمعیت و ثروت و اقتصاد را حالا تجربه کردهاند. آنها میگویند ما نماینده نیمی از آدمهای روی زمین هستیم پس کسی نمیتواند ما را نادیده بگیرد.
حالا یک نکته جالب را هم در مورد بریکس در نظر داشته باشید. ریاست بعدی آن با چین است. و چین قطعاً در قضیه این جهانِ پساهژمونیکِ جدید خیلی جدی است. بنابراین فکر میکنم آنچه بریکس امسال انجام داد، سال بعد تقویت خواهد شد.
با این حال، بخشی از ذهنیتی که ما در غرب داریم، این است که پذیرش واقعیتهای جدید دشوار است. حدس میزنم که اعضای بریکس در آینده نزدیک با چالشهای بزرگی در زمینه امنیت، اقتصاد، متنوعسازی فناوریها، کریدورهای حملونقل، مسائل مالی و غیره روبهرو باشند و در همین مسیر،
آمریکا قطعاً به آنها حملهور میشود: از اتحادهای نظامیاش برای ضربه زدن به رقبایش استفاده میکند، از ساختار اقتصادیاش برای تبدیل آن به سلاح علیه دشمنانش بهره میبرد. حتی اروپاییها هم هر کاری در این زمینه از دستشان بربیاید انجام خواهند داد. آنها از یک طرف تشخیص میدهند نظم جهانی آمریکا در حال فروپاشی است، اما در عین حال نمیخواهند آنچه بریکس پیشنهاد میکند را بپذیرند. پس بهنحوی در خلأ گیر میکنند.
با این اوصاف، اصلاح نظام بینالمللی احتمالاً دوران بسیار پرتلاطمی را پیش روی ما قرار خواهد داد.
مصیبتی که در راه است
من دهههاست که اقتصادهای دنیا را زیر نظر دارم. بهعنوان یک اقتصاددان جوان در دهه ۱۹۸۰ در آمریکای لاتین کارم را شروع کردم، سپس در اروپای شرقی، سپس بهعنوان مشاور اقتصادی در اتحاد جماهیر شوروی و بعدش اوکراین، روسیه، و چین بودم. در سال ۱۹۹۷ کتابم به نام آسیای نوظهور منتشر شد و در آن نوشتم که سهم آسیا از اقتصاد جهان بین ۱۹۹۵ و ۲۰۲۵ به میزان ۲۰ واحد درصد افزایش خواهد یافت. و تقریباً درست پیشبینی کردم.
اما یادم میآید که فکر میکردم این بستهشدنِ شکاف حتماً فرآیندی کاملاً طبیعی است. در واقع ما اصطلاحی عادی برای آن در اقتصاد داریم به نام همگرایی یا همگرایی مشروط اقتصادها، یعنی این که آنها در طول زمان در سطوح درآمد و فناوری به هم نزدیک میشوند. مگر این که آن فرآیند توسط امپریالیسم و جنگ مسدود شود.
و در دهه ۱۹۹۰ به این فکر میکردم که اگر آمریکا هوشمند باشد، خودش شروع میکند به پایهریزی برای نوع جهانی چند قطبی که برای زندگی خودش هم مناسب باشد. بنابراین تصورم این بود که جهان شکلی متفاوت خواهد داشت. آنچه ما آمریکاییها میتوانستیم با قدرت خود در دهه ۱۹۹۰ انجام دهیم این بود که کمک کنیم شرایط جدید جهان به سود همه تمام شود.
اما درنهایت دقیقاً برعکس عمل کردیم. ما هیچ ساختوسازی برای آنچه که تضمینکننده یک نظم چندجانبه راحت و صلحآمیز میبود، انجام ندادیم. ما بر هژمونی آمریکا دوچندان تأکید کردیم. حالا شکی نداریم که سیاست و اقتصاد به شدت در هم تنیدهاند و همین موضوع هم توهمات بعضی از صاحبنظران را تشدید کرده است. مثلاً در دانشگاهها یا اتاقهای فکر این تصور وجود دارد که غرب همچنان در راس امور است. میشنویم که اینها میگویند: «بریکس چیز زودگذری است. چین میبازد. روسیه در آستانه فروپاشی است.» این نوع تفکر همهگیر است و از این که چنین افرادی هیچ چشمانداز واقعی از دنیا ندارند واقعاً حیرت میکنم. به همین خاطر بوده که به فاجعه کنونی در دولت ترامپ رسیدهایم و وضعیت بدتری هم در راه خواهد بود.
خبرگزاری علت
نظر شما