فارن افرز پاسخ داد: چرا برتری نظامی آمریکا به پیروزی سیاسی منتج نمی شود؟
تاریخ انتشار: شماره خبر: ۴۳۰۱۶۱۷ خبر و دیپلماسی
درس‌ واقعی جنگ با ایران

به گزارش گروه آنلاین روزنامه دنیای اقتصاد-کامران کرمی: جاستین برانک، پژوهشگر ارشد قدرت هوایی و فناوری در مؤسسه خدمات سلطنتی بریتانیا در مقاله «درس واقعی جنگ ایران» در نشریه فارن افرز، به تناقضی اساسی در راهبرد نظامی آمریکا و اسرائیل می‌پردازد: چگونه ممکن است دو ارتش برخوردار از برتری فناورانه و توانایی حمله به هزاران هدف، با وجود واردکردن خسارت‌های سنگین به زیرساخت‌های نظامی ایران، همچنان نتوانند به اهداف سیاسی حداکثری خود دست یابند؟

پاسخ محوری برانک این است که توانایی نابودی اهداف نظامی با توانایی وادارکردن یک حکومت به تسلیم، دو مسئله کاملا متفاوت‌اند. از نظر او، مشکل اصلی لزوما ضعف قدرت هوایی آمریکا نیست؛ بلکه استفاده از این قدرت برای دستیابی به اهدافی است که تحقق آنها صرفا با بمباران تضمین نمی‌شود.

برانک برای توضیح این مسئله به تجربه تاریخی جنگ‌ها اشاره می‌کند. آلمان نازی با وجود بمباران گسترده شهرها و زیرساخت‌های صنعتی‌اش تا پایان جنگ جهانی دوم مقاومت کرد. کره شمالی نیز زیر حملات سنگین هوایی آمریکا به تسلیم کامل تن نداد. در جنگ ویتنام هم حجم عظیم بمباران نتوانست اراده سیاسی طرف مقابل را درهم بشکند.

نمونه‌های افغانستان و عراق نیز به استدلال نویسنده وزن بیشتری می‌دهند. آمریکا در این دو جنگ توانست برتری هوایی خود را به‌سرعت تثبیت کند، اما موفقیت در میدان نبرد به معنای دستیابی پایدار به اهداف سیاسی نبود. گروه‌های مسلحی که برای پیروزی به تصرف قلمرو و استقرار نیروهای متعارف نیاز نداشتند، می‌توانستند با حملات پراکنده و فرسایشی، هزینه حضور آمریکا را افزایش دهند و در نهایت اراده سیاسی واشنگتن را تحت فشار قرار دهند. درس این تجربه‌ها برای جنگ ایران روشن است: اگر هدف، وادارکردن تهران به پذیرش شروط سیاسی حداکثری باشد، برتری هوایی به‌تنهایی ابزار کافی برای تضمین نتیجه نیست.

در تحلیل برانک، یکی از عوامل مهم تاب‌آوری ایران، ماهیت اهدافی است که آمریکا می‌خواهد به آنها دست یابد. برای شکست‌دادن یک ارتش متعارف که باید در میدان باز، بجنگد و از قلمرو مشخصی دفاع کند، قدرت هوایی می‌تواند تعیین‌کننده باشد؛ اما دولتی که هدف اصلی‌اش حفظ کنترل داخلی و جلوگیری از فروپاشی ساختار سیاسی است، الزاما مجبور نیست نیروهای خود را در معرض حملات مستقیم قرار دهد.

پراکندگی نیروها، پنهان‌سازی تجهیزات، استفاده از تأسیسات زیرزمینی و حفظ توان پاسخ‌گویی نامتقارن، می‌تواند اثر حملات هوایی را محدود کند. به استدلال نویسنده، اگر بخش‌هایی از توان موشکی و ظرفیت تولید نظامی در تأسیسات عمیق و پنهان باقی مانده باشد، انهدام شمار زیادی از اهداف نیز الزاما به حذف کامل توان نظامی ایران منجر نخواهد شد.

برانک همچنین بر نقش حمایت خارجی تأکید می‌کند. در نمونه ایران، روابط اقتصادی و نظامی با چین و روسیه می‌تواند به حفظ بخشی از ظرفیت اقتصادی و نظامی کشور کمک کند. تجربه اوکراین نیز نشان می‌دهد که حمایت خارجی ممکن است مانع تبدیل حملات مستمر به فروپاشی اقتصادی و نظامی شود. این به معنای مصونیت ایران از خسارت نیست؛ بلکه نشان می‌دهد خسارت سنگین لزوما به معنای شکست سیاسی نیست.

یکی از مهم‌ترین تمایزهای مقاله، تفاوت میان استفاده مؤثر از قدرت هوایی در میدان نبرد و استفاده از آن برای تغییر رفتار سیاسی است. برانک با اشاره به جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ توضیح می‌دهد که حملات هوایی ائتلاف تحت رهبری آمریکا توانستند توان عملیاتی ارتش عراق را پیش از عملیات زمینی به‌شدت کاهش دهند. در آن جنگ، هدف نظامی مشخص بود: بیرون‌راندن نیروهای عراق از کویت.

اما در جنگ ایران، مسئله پیچیده‌تر است. اگر هدف، تغییر محاسبات راهبردی تهران یا وادارکردن آن به پذیرش مطالبات حداکثری باشد، نابودی اهداف نظامی به‌تنهایی پاسخ نمی‌دهد که تهران در نهایت چه تصمیمی خواهد گرفت. برانک در بخش پایانی مقاله، به هزینه‌های گسترده اتکای بیش از اندازه به قدرت هوایی اشاره می‌کند: مصرف ذخایر مهمات پیشرفته، فشار اقتصادی، افزایش هزینه‌های ژئوپلیتیک و آسیب به اعتبار بازدارندگی آمریکا. از دید او، اگر واشنگتن از تجربه جنگ ایران نتیجه بگیرد که باید به‌طور کلی از راهبرد برتری هوایی فاصله بگیرد، دچار اشتباه دیگری شده است. مسئله، کنارگذاشتن این قدرت نیست؛ بلکه تعیین اهداف واقع‌بینانه و تطبیق ابزار نظامی با مأموریت سیاسی است.

این تحلیل یک پیام مهم برای آینده روابط تهران و واشنگتن دارد. اگر هدف هر دو طرف پایان‌دادن به بحران است، قدرت نظامی و فشار اقتصادی به‌تنهایی جایگزین توافق سیاسی نمی‌شوند. حتی حملات موفق نیز ممکن است به‌جای حل اختلاف‌ها، زمینه مقاومت طولانی‌تر، افزایش هزینه‌های دو طرف و تداوم بی‌ثباتی منطقه‌ای را فراهم کنند. از این منظر، خطر اصلی آن است که دو طرف همچنان بر ابزارهای فشار تکیه کنند، بی‌آنکه درباره نتیجه سیاسی مورد انتظار به تفاهم برسند. در چنین شرایطی، ادامه جنگ یا بازگشت به آن می‌تواند به فرسایشی پرهزینه تبدیل شود که در آن خسارت افزایش می‌یابد، اما مسئله اصلی حل‌نشده باقی می‌ماند.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن