چرا انگیزه‌های انسانی را نمی‌توان به محاسبات ابزاری فروکاست؟ (قسمت اول)
شماره روزنامه: ۶۶۹۰ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۴۳۰۳۸۹۲ اندیشه

دنیای اقتصاد - علیرضا کتانی : آلـــــبــــرت او. هیـــــرشــمن (Albert O. Hirschman) (۲۰۱۲-۱۹۱۵) اقتصاددان آمریکایی متولد آلمان بود که به‌عنوان یکی از اصیل‌ترین اندیشمندان علوم اجتماعی در قرن بیستم شناخته می‌شود. او در خانواده‌ای یهودی در برلین به دنیا آمد و در دوران جوانی به فعالیت‌های ضد فاشیستی روی آورد. پس از به قدرت رسیدن نازی‌ها، آلمان را ترک کرد. هیرشمن در چند دانشگاه اروپایی، از جمله دانشگاه پاریس، مدرسه اقتصاد لندن و دانشگاه تریسته تحصیل کرد و در سال ۱۹۳۸ مدرک دکتری اقتصاد خود را دریافت کرد. او در جریان جنگ جهانی دوم در مقاومت فرانسه مشارکت داشت و به پناهندگان کمک کرد تا از اروپای تحت اشغال نازی‌ها فرار کنند. این فعالیت‌ها بخشی از شبکه نجات اضطراری به رهبری واریان فرای بود. هیرشمن پس از جنگ به ایالات متحده رفت و در آنجا به‌عنوان اقتصاددان در فدرال‌رزرو فعالیت کرد. او سپس به‌عنوان مشاور توسعه اقتصادی در کلمبیا مشغول به کار شد. تجربه‌های او در اروپا و آمریکای لاتین تاثیر عمیقی بر دیدگاه فکری‌اش گذاشت و موجب شد نظریه‌های متعارف اقتصادی و این فرض را به چالش بکشد که توسعه اقتصادی را می‌توان با استفاده از الگوهای جهان‌شمول توضیح داد. هیرشمن در ادامه فعالیت دانشگاهی خود در دانشگاه‌های ییل، کلمبیا و ‌هاروارد و همچنین موسسه مطالعات پیشرفته در پرینستون به تدریس و پژوهش پرداخت و بخش مهمی از دوران حرفه‌ای خود را در این موسسه گذراند. آثار او مرزهای میان اقتصاد، علوم سیاسی، جامعه‌شناسی و تاریخ را درنوردید و جایگاهش را به‌عنوان یکی از چهره‌های برجسته مطالعات توسعه اقتصادی و تحولات سیاسی تثبیت کرد.

نقد هیرشمن به ساده‌سازی  رفتار انسان
آلبرت او. هیرشمن (Albert O. Hirschman) (۲۰۱۲-1915)

آثار اصلی هیرشمن فرضیات تثبیت‌شده درباره رشد اقتصادی، رفتار سیاسی و تحولات اجتماعی را به چالش کشیدند. او در کتاب راهبرد توسعه اقتصادی (۱۹۵۸) استدلال کرد که توسعه نباید از طریق سرمایه‌گذاری متوازن در تمام بخش‌های اقتصاد دنبال شود، بلکه باید بر سرمایه‌گذاری‌های راهبردی و منتخب متمرکز باشد؛ سرمایه‌گذاری‌هایی که فشارها و انگیزه‌های لازم برای گسترش بیشتر رشد اقتصادی را ایجاد می‌کنند. هیرشمن بر اهمیت پیوندهای میان صنایع تاکید داشت و معتقد بود کمبودها، عدم تعادل‌ها و گلوگاه‌های اقتصادی لزوما مانع توسعه نیستند، بلکه می‌توانند محرکی برای آن باشند. او در کتاب خروج، اعتراض و وفاداری (۱۹۷۰)، یکی از تاثیرگذارترین آثار خود، چارچوبی برای توضیح واکنش افراد به افول سازمان‌ها، شرکت‌ها یا نهادهای سیاسی ارائه کرد. 

بر اساس این چارچوب، افراد ممکن است سازمان را ترک کنند، نارضایتی خود را ابراز کنند یا با حفظ وفاداری، به امید بهبود شرایط باقی بمانند. این نظریه فراتر از علم اقتصاد رفت و بر پژوهش‌های مربوط به مشارکت سیاسی، رفتار مصرف‌کنندگان و پاسخ‌گویی نهادی تاثیر گذاشت. هیرشمن در کتاب «هواهای نفسانی و منافع» (۱۹۷۷) تاریخ فکری این استدلال را بررسی کرد که فعالیت‌های تجاری می‌توانند از شدت شور و هیجان‌های مخرب سیاسی بکاهند. او همچنین در کتاب «دگردیسی مشغولیت‌ها» (۱۹۸۲) رابطه متغیر میان فعالیت‌های خصوصی و مشارکت در عرصه عمومی را تحلیل کرد. 

هیرشمن در سراسر دوران حرفه‌ای خود در برابر همرنگی فکری، تبیین‌های ساده‌انگارانه و نظریه‌های جبرگرایانه از توسعه ایستاد. تاکید او بر پیامدهای ناخواسته، زمینه‌های تاریخی، آزمون‌وخطای نهادی و ظرفیت خلاقانه بحران‌ها، آثارش را از دیگر رویکردها متمایز می‌کرد. او به‌جای ارائه نسخه‌های جهان‌شمول، می‌کوشید نشان دهد جوامع چگونه از طریق تجربه عملی راه‌حل‌های خود را کشف می‌کنند و چگونه شرایطی که در نگاه نخست نامطلوب به نظر می‌رسند، می‌توانند فرصت‌هایی برای تغییر ایجاد کنند. میراث فکری هیرشمن در این تاکید او نهفته است که زندگی اقتصادی و سیاسی پیچیده‌تر، نامطمئن‌تر و بیش از آنچه بسیاری از نظریه‌های متعارف می‌پذیرند، در برابر کنش و ابتکار انسان گشوده است. متنی که در ادامه می‌آید مقاله‌ای از هیرشمن با عنوان «در مخالفت با اصل صرفه‌جویی نظری: سه راه ساده برای پیچیده‌تر کردن برخی مقولات گفتمان اقتصادی» (Against Parsimony: Three Easy Ways of Complicating Some Categories of Economic Discourse) است. هیرشمن در این مقاله به بررسی سه مورد از عواملی می‌پردازد که از منظر او، علم اقتصاد جریان اصلی، چندان به آنها توجه نکرده‌اند. اگرچه در سال‌های اخیر، تلاش‌هایی را برای پیچیده‌تر کردن فروض و اصلاح برخی از کاستی‌های علم اقتصاد انجام شده است اما در نهایت، بخش عمده‌ای از انتقاداتی که هیرشمن در رابطه با وضعیت علم اقتصاد مطرح کرده است همچنان معتبر به نظر می‌رسد. این مطالب در کتاب «چرا اقتصاددانان با یکدیگر اختلاف دارند: درآمدی بر مکاتب فکری بدیل» (Why Economists Disagree: An Introduction to the Alternative Schools of Thought) به چاپ رسیده است و در دو بخش ارائه می‌شود. قسمت اول را در این یادداشت می‌خوانید.

آمارتیا سن (Amartya Sen) در مقاله مشهور خود با عنوان «احمق‌های عقلایی» (Rational Fools) تاکید می‌کند که «نظریه سنتی [اقتصاد] ساختار بسیار اندکی دارد» (۱۹۷۷، ص. ۳۳۵). به نظر می‌رسید منظور او این است که همانند هر فضیلت دیگری، صرفه‌جویی و ایجاز در صورت‌بندی نظریه نیز ممکن است از حد بگذرد و گاهی می‌توان با پیچیده‌تر کردن مسائل، به دستاوردهایی رسید. من نیز به‌تدریج بیش از پیش به این دیدگاه رسیده‌ام. چند سال پیش، پیشنهاد کردم که انتقاد مشتریان یا «اعتراض و ابراز نظر» (Voice) باید در کنار رقابت یا «خروج» (Exit)، به‌عنوان نیرویی شناخته شود که مدیریت شرکت‌ها و سازمان‌ها را وادار می‌کند همواره هوشیار و پاسخ‌گو باقی بمانند. پرداختن به پیچیدگی‌هایی که از این پیشنهاد ناشی می‌شد، به نگارش یک کتاب نیاز داشت (۱۹۷۰). در این مقاله، به حوزه‌های دیگری از پژوهش اقتصادی می‌پردازم که به همین ترتیب نیازمند پیچیده‌تر شدن هستند. در پایان، بررسی می‌کنم که آیا این پیچیده‌سازی‌های گوناگون وجه مشترکی دارند که خود بتواند به ساده‌سازی و وحدت‌بخشیدن به مباحث بینجامد یا خیر.

 ۱. دو نوع تغییر در ترجیحات

آمارتیا سن و دیگران تمایز ثمربخشی میان ترجیحات مرتبه اول و مرتبه دوم، یا به‌ترتیب میان ترجیحات و «فرا‌ترجیحات» (Metapreferences)، مطرح کرده‌اند. در اینجا از اصطلاح دوم استفاده خواهم کرد. اقتصاد به‌طور سنتی صرفا با ترجیحات مرتبه اول سروکار داشته است؛ یعنی ترجیحاتی که افراد از طریق خرید کالاها و خدمات آشکار می‌کنند. بااین‌حال، مفهوم فرا‌ترجیح باید برای اقتصاددان اهمیت داشته باشد، دست‌کم تا آنجا که او مدعی است به فهم فرایندهای تغییر اقتصادی علاقه‌مند است.

نقطه آغاز این بحث، مشاهده‌ای بسیار کلی درباره ماهیت انسان است: زنان و مردان این توانایی را دارند که از خواسته‌ها، اراده‌ها و ترجیحات آشکارشده خود فاصله بگیرند و از خود بپرسند که آیا واقعا همین خواسته‌ها را می‌خواهند و همین ترجیحات را ترجیح می‌دهند یا نه. در نتیجه، می‌توانند فرا‌ترجیحاتی شکل دهند که با ترجیحات اولیه‌شان متفاوت باشد.

جای تعجب نیست که نخستین کسی که موضوع را به این شکل مطرح کرد، یک فیلسوف بود: هری فرانکفورت (Harry Frankfurt) (۱۹۷۱). او استدلال کرد که توانایی فاصله گرفتن از خواسته‌های خود، ویژگی منحصربه‌فرد انسان‌هاست، اما همه انسان‌ها از این توانایی برخوردار نیستند. فرانکفورت افرادی را که فاقد چنین قابلیتی هستند، «هوس‌رانان» (Wantons) نامید؛ افرادی که به‌طور کامل و بدون تأمل، اسیر هوس‌ها و امیال خود هستند.

همان‌طور که پیش‌تر نیز اشاره کرده‌ام (۱۹۸۲، ص. ۷۱)، اطمینان از وجود فرا‌ترجیحات تنها از طریق تغییر ترجیحات، یعنی تغییر در رفتار واقعی انتخاب، حاصل می‌شود. اگر ترجیحات و فرا‌ترجیحات همواره با یکدیگر مطابقت داشته باشند، به‌گونه‌ای که فرد صرف‌نظر از انتخاب‌هایی که انجام می‌دهد، پیوسته با خود در صلح و سازگاری باشد، در آن صورت فرا‌ترجیحات به‌سختی می‌توانند وجودی مستقل داشته باشند و صرفا سایه‌هایی از ترجیحات اولیه خواهند بود.

از سوی دیگر، اگر این دو نوع ترجیح همواره در تعارض باشند، به‌گونه‌ای که فرد همیشه برخلاف آنچه «قضاوت بهتر» خودش حکم می‌کند، عمل کند، در این صورت نیز می‌توان فرا‌ترجیح را نه‌تنها به‌عنوان عاملی کاملا بی‌اثر کنار گذاشت، بلکه حتی ممکن است تردید کنیم که اساسا چنین فرا‌ترجیحی واقعا وجود داشته باشد یا خیر.

بنابراین، تغییر در رفتار انتخاب شده برای تایید اعتبار مفهوم فرا‌ترجیحات ضروری است. از سوی دیگر، این مفهوم برای روشن ساختن ماهیت متنوع تغییر ترجیحات نیز سودمند است؛ زیرا اکنون می‌توان میان دو نوع تغییر در ترجیحات تمایز قائل شد. نوع نخست، تغییر تأملی است که پیش از آن، فرا‌ترجیحی شکل می‌گیرد که با ترجیح آشکارشده و تاکنون اعمال‌شده فرد در تعارض است. بااین‌حال، تغییراتی در ترجیحات نیز وجود دارند که بدون هیچ‌گونه فرآیند مقدماتی پیچیده‌ای برای شکل‌گیری فرا‌ترجیحات رخ می‌دهند. با پیروی از اصطلاح‌شناسی فرانکفورت، می‌توان تغییرات تأمل‌نشده در ترجیحات را تغییرات «هوس‌محور» یا «بی‌قیدوشرط» (Wanton) نامید.

این همان نوع تغییر در ترجیحات است که اقتصاددانان عمدتا بر آن تمرکز کرده‌اند: تغییراتی اتفاقی، ناشی از تبلیغات و عموما جزئی در سلیقه‌ها؛ برای مثال، ترجیح سیب به گلابی یا برعکس. در مقابل، تغییر غیرهوس‌محور در ترجیحات، در واقع اصلا تغییر در سلیقه‌ها نیست. سلیقه را تقریبا می‌توان ترجیحی تعریف کرد که درباره آن بحث نمی‌کنید؛ مطابق با این اصل لاتین که «درباره سلیقه‌ها نمی‌توان مجادله کرد» (De gustibus non est disputandum). هنگامی که درباره یک سلیقه، چه با دیگران و چه با خودتان، به بحث و مجادله می‌پردازید، آن سلیقه عملا دیگر سلیقه نیست، بلکه به یک ارزش تبدیل می‌شود. هنگامی که تغییر در ترجیحات با شکل‌گیری یک فرا‌ترجیح همراه باشد، آشکار است که در درون فردی که میان خواسته‌های متعارض خود گرفتار شده، بحث و جدل زیادی جریان داشته است. چنین تغییری معمولا نشان‌دهنده تغییر در ارزش‌هاست، نه تغییر در سلیقه‌ها.

از آنجا که اقتصاددانان بر تغییرات هوس‌محور در ترجیحات تمرکز کرده‌اند و در نتیجه نسبت به این نوع تغییرات گرایش تحلیلی پیدا کرده‌اند، تغییرات تأملی در ترجیحات اغلب به سطح تغییرات هوس‌محور تقلیل یافته‌اند؛ به این معنا که این تغییرات را در قالب تغییر در سلیقه‌ها تفسیر کرده‌اند. برای مثال، الگوهای استخدام تبعیض‌آمیز را به «علاقه به تبعیض» (taste for discrimination) نسبت داده‌اند (گری بکر (Gary Becker)، ۱۹۵۷). به همین ترتیب، افزایش حمایت‌گرایی تجاری نیز به‌عنوان بازتابی از تقویت «علاقه به ملی‌گرایی» (taste for nationalism) تحلیل شده است. (هری جانسون (Harry Johnson)، ۱۹۶۵)

از نظر من، چنین تفسیرهایی از دو جهت قابل‌اعتراض‌اند. نخست آنکه مانع تلاش فکری جدی برای فهم ارزش‌هایی می‌شوند که افراد به‌شدت به آنها پایبندند و نیز مانع درک تغییراتی می‌شوند که تحقق آنها دشوار است؛ ارزش‌هایی که باید آنها را از سلیقه‌ها و تغییرات در سلیقه‌ها متمایز کرد. دوم آنکه این تصور نادرست را تقویت می‌کنند که «افزایش هزینه» تبعیض یا ملی‌گرایی، ابزار سیاستی ساده و همه‌کاره‌ای است که می‌تواند مردم را وادار کند کمتر به این «سلیقه‌های» عجیب‌وغریب میدان دهند.

با توجه به تمایز میان تغییرات هوس‌محور و غیرهوس‌محور در ترجیحات، یا به بیان دیگر، میان تغییر در سلیقه‌ها و تغییر در ارزش‌ها، اکنون می‌توان تلاش اخیر‌گری بکر و جورج استیگلر (George Stigler) (۱۹۷۷) را نیز درک و نقد کرد؛ تلاشی که هدف آن، کنار گذاشتن مفهوم تغییر ترجیحات برای توضیح تغییرات رفتاری بود.

بکر و استیگلر تغییر در ترجیحات را معادل تغییر در آنچه خودشان «سلیقه‌های غیرقابل‌توضیح و اغلب دمدمی‌مزاج» می‌نامند، در نظر می‌گیرند (ص. ۷۶). آنان به‌درستی نتیجه می‌گیرند که هرگونه تغییر در این نوع سلیقه‌ها ــ یعنی تغییرات هوس‌محور موردنظر ما ــ از اهمیت تحلیلی چندانی برخوردار نیست. اما در تلاش بعدی خود برای توضیح تمام تغییرات رفتاری بر اساس تفاوت‌های قیمت و درآمد، یک منبع مهم این تغییرات را نادیده می‌گیرند: تغییر مستقل و تأملی در ارزش‌ها.

برای مثال، آنان در تحلیل اعتیادهای سودمند و زیان‌بار، کشش منحنی تقاضای فرد برای موسیقی یا هروئین را امری ازپیش‌تعیین‌شده و ظاهرا تغییرناپذیر در نظر می‌گیرند.

اجازه دهید تاکید کنم که تغییر در ارزش‌ها، گاه در زندگی افراد، گاه در طول زندگی نسل‌ها و گاه از نسلی به نسل دیگر رخ می‌دهد. این تغییرات و آثار آنها بر رفتار شایسته بررسی‌اند. به‌اختصار، باید درباره ارزش‌ها نیز بحث و مجادله کرد؛ یا به تعبیر لاتین، «درباره ارزش‌ها باید به بحث پرداخت» (De valoribus est disputandum).

 ۲. دو نوع فعالیت

اکنون از مصرف به تولید روی می‌آورم و به فعالیت‌های انسانی، مانند کار و تلاش، می‌پردازم که برای دستیابی به اهداف تولیدی انجام می‌شوند. بخش بزرگی از فعالیت اقتصادی معطوف به تولید کالاها و خدمات خصوصی است که سپس در بازار به فروش می‌رسند. از دیدگاه بنگاه، این فعالیت تمایزی روشن میان فرآیند و نتیجه، نهاده‌ها و ستانده‌ها، یا هزینه‌ها و درآمدها ایجاد می‌کند. 

از دیدگاه فردی که در این فرآیند مشارکت دارد نیز، ظاهرا می‌توان تمایزی مشابه میان کار و دستمزد یا میان تلاش و پاداش ترسیم کرد.

بااین‌حال، تفاوتی شناخته‌شده میان بنگاه و فرد وجود دارد: از نظر بنگاه، هرگونه مخارج را بدون ابهام باید در سمت منفی حساب‌ها ثبت کرد؛ اما کار ممکن است کمابیش آزاردهنده یا لذت‌بخش باشد. حتی ممکن است یک فرد، دقیقا همان کار را در یک روز لذت‌بخش‌تر از روز دیگر احساس کند.

این مساله، به‌ویژه پیامدهای مثبت و هنجاری آن برای تفاوت‌های درآمدی، توجه شمار زیادی از اقتصاددانان را از زمان آدام اسمیت (Adam Smith) به خود جلب کرده است. در جدیدترین نمونه، گوردون وینستون (Gordon Winston) میان «مطلوبیت فرایند» (Process Utility) و «مطلوبیت هدف» (Goal Utility) تمایز قائل شده است (۱۹۸۲، صص. ۱۹۳ تا ۱۹۷).

اگرچه چنین تمایزی روشن می‌کند که در محاسبه میزان رضایت، لزوما نباید ابزارهای دستیابی به هدفِ تلاش مولد را در سمت منفی محاسبات قرار داد، اما همچنان برداشت بنیادین ابزاری از کار را حفظ می‌کند؛ یعنی همان دوگانگی میان وسیله و هدف که درک ما از فرآیند کار و تولید اساسا ــ و تا حدی به‌شکلی بسیار سودمند ــ بر آن استوار بوده است. اما برای آنکه بتوان پیچیدگی و دامنه کامل فعالیت‌های انسانی، اعم از فعالیت‌های تولیدی و غیرتولیدی، را به‌درستی درک کرد، باید گامی فراتر رفت. بار دیگر، برخورداری از ساختاری نظری غنی‌تر می‌تواند سودمند باشد.

وجود احتمالی فعالیت‌هایی که کاملا غیرابزاری هستند، در زبان روزمره نیز بازتاب یافته است. در زبان روزمره، از فعالیت‌هایی سخن گفته می‌شود که «به‌خاطر خودشان» انجام می‌شوند و «پاداش خود را در خود دارند». این عبارت‌ها تا حدی کلیشه‌ای و غیرقانع‌کننده‌اند؛ زیرا به‌هرحال، هر فعالیت مستمری، به‌استثنای احتمالی بازی محض، با تصوری از نتیجه‌ای مطلوب و موردنظر انجام می‌شود. معمولا به کسی که ادعا می‌کند صرفا به‌خاطر پاداشی که خودِ تلاش و کوشش به همراه دارد کار می‌کند، به چشم فردی ریاکار نگریسته می‌شود. احساس می‌کنیم که او در واقع به دنبال پول، ارتقای موقعیت یا دست‌کم شهرت و افتخار است و بنابراین، در نهایت همچنان فردی ابزارگرا محسوب می‌شود.

برای پیشبرد بحث می‌توان به تفاوت در میزان پیش‌بینی‌پذیری نتایج موردنظر فعالیت‌های تولیدی گوناگون توجه کرد. برخی فعالیت‌ها، که معمولا ماهیتی تکراری و روزمره دارند، نتایجی کاملا قابل‌پیش‌بینی به بار می‌آورند. در مورد چنین وظایفی، فرد هیچ تردیدی ندارد که تلاش او نتیجه موردانتظار را به همراه خواهد داشت. یک ساعت کار، نتیجه‌ای شناخته‌شده و کاملا قابل‌تصور را به بار می‌آورد و اگر فرد برای انجام آن کار قرارداد بسته باشد، او را مستحق دریافت دستمزدی می‌کند که می‌تواند برای خرید کالاهای موردنظرش ــ که معمولا آنها را نیز از پیش به‌خوبی می‌شناسد ــ به کار گیرد. در چنین شرایطی، تفکیک فرآیند به وسیله و هدف، یا به هزینه و منفعت، تقریبا به‌طور خودبه‌خود صورت می‌گیرد و کار ماهیت معمول و ابزاری خود را پیدا می‌کند.

اما انواع بسیاری از فعالیت‌ها وجود دارند، از فعالیت دانشمند پژوهشگر در حوزه تحقیق و توسعه گرفته تا فعالیت آهنگساز یا مدافع یک سیاست عمومی، که نمی‌توان با اطمینان انتظار داشت نتیجه موردنظرشان محقق شود. در میان این فعالیت‌ها، برخی وجود دارند ــ برای مثال، پژوهش‌های آزمایشگاهی کاربردی ــ که نتیجه آنها را نمی‌توان برای یک روز یا حتی یک ماه مشخص پیش‌بینی کرد. بااین‌حال، هرچه دوره انجام کار طولانی‌تر شود، احتمال موفقیت در دستیابی به نتیجه موردنظر نیز به‌تدریج افزایش می‌یابد.

در این حالت، عدم‌قطعیت ماهیتی احتمالاتی دارد و می‌توان درباره خروجی فعالیت در هر دوره معین، از «معادل قطعی» (Certainty Equivalent) سخن گفت. در نتیجه، بار دیگر تفکیک فرآیند به وسیله و هدف تجربه می‌شود و فعالیت‌های کاری از این نوع نیز تا حد زیادی ماهیت ابزاری خود را حفظ می‌کنند. اکنون به نوعی پیچیده‌تر و معماگونه‌تر از فعالیت‌های غیرروتین می‌رسیم.

 به نظر می‌رسد زنان و مردان از نخستین دوره‌های پیدایش خود، بخش قابل‌توجهی از وقتشان را به فعالیت‌هایی اختصاص داده‌اند که موفقیت در آنها اساسا پیش‌بینی‌ناپذیر است. این فعالیت‌ها عبارت‌اند از جست‌وجوی حقیقت، زیبایی، عدالت، آزادی، همبستگی اجتماعی، دوستی، عشق، رستگاری و مواردی از این دست.

البته این جست‌وجوها معمولا از طریق مجموعه‌ای از تلاش‌ها برای دستیابی به اهدافی ظاهرا محدود و مشخص دنبال می‌شوند؛ برای مثال، نوشتن یک کتاب یا مشارکت در یک کارزار سیاسی. بااین‌حال، یکی از مؤلفه‌های مهم این فعالیت‌ها را بهتر است نه «کار» یا «اشتغال»، بلکه «کوشش برای رسیدن» یا «تکاپو» (Striving) بنامیم؛ اصطلاحی که دقیقا بر نبود رابطه‌ای قابل‌اتکا میان تلاش و نتیجه دلالت دارد.

در چنین شرایطی، محاسبه مبتنی بر رابطه وسیله و هدف یا هزینه و منفعت امکان‌پذیر نیست. اکنون این پرسش مطرح می‌شود که اگر نتیجه موفقیت‌آمیز این فعالیت‌ها تا این اندازه نامطمئن است، چرا افراد اساسا به سراغ آنها می‌روند؟ افزون بر این، این فعالیت‌ها لزوما همیشه به‌خودی‌خود لذت‌بخش نیستند؛ در واقع، برخی از آنها می‌توانند بسیار طاقت‌فرسا یا به‌شدت خطرناک باشند.

آیا در اینجا با پارادوکس یا معمای دیگری روبه‌رو هستیم؟ معمایی که فقط به رای دادن محدود نمی‌شود ــ اینکه چرا افراد «عقلانی» زحمت رای دادن را به خود می‌دهند ــ بلکه به گروهی بسیار گسترده‌تر و حیاتی‌تر از فعالیت‌های انسانی مربوط است؟

گمان می‌کنم پاسخ مثبت است. 

از منظر عقلانیت ابزاری، کنش غیرابزاری ناگزیر تا حدی رازآلود باقی می‌ماند. بااین‌حال، من توضیحی ارائه کرده‌ام که دست‌کم تا نیمه عقلانی است: فعالیت‌های غیرابزاری، که نتیجه آنها تا این اندازه نامطمئن است، به‌شکلی عجیب با نوعی درهم‌آمیختگی 

- و حتی خلط - میان «تکاپو» و «دستیابی» مشخص می‌شوند (به کتاب من در سال ۱۹۸۲، صفحات ۸۴ تا ۹۱، مراجعه کنید).

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن